#مرد_مجهول_پارت_138
رویا انتظار داشت حالا صدای مرد مجهول را بشنود، اما صدای مرد دیگری گفت:« آره. رئیس گفت قول و قرارها یادتون نره.»
این مردها که بودند؟ منظور از رئیس مسلماً مرد مجهول بود؛ اما مرد دیگر... دنبال رویا بود؟!
ناگهان یکی از آن ها بازوی رویا را گرفت و او را نیم خیز کرد. پارچه از روی چشمش کنار رفت و او مرد کم مویی را دید. مرد همراه با پوزخندی به رویا نگریست. سپس با لحنی موذی گفت:« پس دنا تویی؟ دفعه ی پیش دیده بودمت؛ منتهی از راه دور.»
سپس سرش را به صورت او نزدیک کرد و با لحن کثیفی گفت:« خیلی هم خوشگلی.»
رویا که چندشش شده بود، تکان محکمی به خودش داد که او عمداً رویا را رها کرد و او هم بر زمین افتاد. مرد خنده ی بلند سرداد و به رویا نزدیک شد. در همین موقع، صدای مرد دیگر آمد:« تشریف بیارید. باید به بقیه ی کارها برسیم.»
هردو مرد از آن جا خارج شدند. رویا از شدت بغض و حرص داشت خفه می شد. مرد مجهول به چه حقی او را به این جا آورده بود؟ اصلاً برایش مهم نبود آن دنا نام، کیست؛ تنها چیزی که حالا اهمیت داشت این بود که دلش نمی خواست یک ثانیه ی دیگر هم این جا باشد. مرتب تقلا می کرد تا دست هایش را آزاد کند؛ اما جز درد و سوزش چیزی نصیبش نمی شد.
بار دیگر در باز شد و این بار قامت سیاه پوش مرد مجهول را دید. خیلی دلش می خواست او را خفه کند؛ اما حیف که امکان پذیر نبود.
او نزدیک رویا روی زانوهایش نشست و با لحن آرامی گفت:« آروم باش. فعلاً خوش خوشانش بود؛ اما تا چند دقیقه ی بعد بلایی سرش میارم که واسه مردن بهم التماس کنه.»
او بی توجه به حرف های او به تقلایش ادامه می داد.
مرد مجهول او را با یک دست به سمت خود کشید و با دست دیگرش مچ دو دستش را گرفت و گفت:« نکن این کارو. خودت رو زخمی کردی. حالا هم می تونم دست و پات رو باز کنم؛ ولی می ترسم سر و صدا کنی و برنامه هام رو به هم بریزی. پس چند دقیقه ی دیگه هم تحمل کن. خوب؟»
رویا با آرنجش به سینه ی او کوبید تا رهایش کند. مرد مجهول از جا برخاست، بازوی رویا را گرفت و او را بلند کرد؛ سپس او را کنار دیوار نشاند و خودش از آن جا خارج شد. رویا دیگر تقلا نمی کرد. قوایش تحلیل رفته بود و نایی برای این کار نداشت. باید منتظر می ماند. چاره ای نبود.
به محض این که دست ها و پاهایش به وسیله ی مردی باز شدند، سریع از جا برخاست و پر حرص خواست از آن جا خارج شود که به مرد مجهول برخورد کرد. او یک بازوی رویا را در دست گرفت و پرسید:« کجا؟»
romangram.com | @romangram_com