#مرد_مجهول_پارت_137
او گفت:« نقش تو رو بهت گفتم. پس دیگه این قدر سوال نپرس. یکی دوساعت با من همکاری کنی کارمون تموم می شه.»
دیگر به رویا فرصت هیچ حرفی را نداد و پارچه را دوباره روی دهانش کشید. چشم هایش را هم بست و دوباره به راه افتاد.
رویا نمی دانست کجا می روند. دست قوی او که دورش حلقه شده بود، او را هدایت می کرد. این دیگر چه مأموریت مسخره ای بود. اصلاً نمی توانست بفهمد که چرا باید در این وضعیت باشد.
تکانی خورد که دست او دورش محکم تر شد و گفت:« تکون نخور.»
رویا در دلش گفت:« پس یهو بگو مجسمه باشم.»
تنها صدای باز و بسته شدن درها را می شنید. مرد مجهول او را روی زمین سردی خواباند. صدای نامفهومی از گلویش خارج کرد تا اعتراضش را نشان دهد؛ اما مرد مجهول آرام با پایش به پشت او ضربه زد و گفت:« شلوغ نکن. یکی دو ساعت بیشتر این جا نیستی.»
یکی دو ساعت؟! آن هم روی زمین و سفت و سرد؟! تقلا کرد تا برخیزد؛ اما موفق نمی شد. وقتی دست مرد مجهول مچ هر دوپای او را گرفت، تقلاهایش بیشتر شد. پاهایش را تکان می داد تا از دست او آزاد شود. فقط همین مانده بود پاهایش هم بسته شود.
مرد مجهول فشاری به مچ پاهایش وارد کرد و گفت:« آروم بگیر بچه. تو چرا حرف نمی فهمی؟ گفتم یکی دو ساعت تحمل کن.»
سپس پاهایش را محکم گرفت و آن ها را هم بست.
پس از آن صدای باز و بسته شدن در آمد و بعد هم سکوت مطلق. چرا مرد مجهول تا این حد به او ظلم می کرد؟ چرا حالا باید در چنین وضعیتی می بود؟ چرا نمی توانست اعتراض کند؟ مرد زورگو!
رویا صدای باز شدن درب را شنید. صدای ناشناس مردی آمد:« خودشه؟»
romangram.com | @romangram_com