#مرد_مجهول_پارت_136
پارچه ای هم روی چشم های رویا آمد که او دوباره ناله ای کرد؛ اما گویی برای مرد مجهول اهمیتی نداشت؛ چون چیزی نگفت و تنها، بازویش را گرفت و او را وادار به حرکت کرد. رویا را از آن جا خارج کرد و او را سوار اتومبیلی کرد.
در طی مسیر، رویا سوزش و درد شدیدی را در مچ دستش احساس می کرد. از این که هیچ جا را نمی توانست ببیند، کلافه شده بود.
دستی بازوی او را گرفت و او را به جلو خم کرد؛ سپس طناب دور دستش را کمی، فقط کمی شل کرد.
صدای بم و کلفت او را شنید:« این بار رو بهت تخفیف دادم. دفعه ی بعد از این خوبی ها نمی کنم. فهمیدی؟»
رویا تقلایی کرد؛ هنوز هم می گریست.
او گفت:« این تقلاها و گریه ها رو بذار واسه وقتی که بهت گفتم. خوب؟»
رویا مرتب ناله می کرد و می گریست.
پس از چند لحظه، توقف کردن اتومبیل را حس کرد. پارچه ی روی چشمش کنار رفت و او صورت پوشیده شده ی مرد مجهول را دید. او دست دستکش پوشش را روی صورت خیس رویا قرار داد و گفت:« الان واسه چی داری گریه می کنی؟»
این را گفت و با دست دیگرش پارچه ی روی دهان رویا را پایین کشید تا او بتواند جواب دهد.
رویا سرش را کنار کشید تا دست او جدا شود؛ سپس با صدایی که به خاطر گریه دورگه شده بود، پرسید:« چرا با من این کارو می کنید؟»
او گفت:« چه کاری؟ خوب این مأموریتمونه.»
رویا با سر، به وضعیت خودش، اشاره کرد و پرسید:« این چه مأموریتیه که من باید توی این وضعیت باشم؟»
romangram.com | @romangram_com