#مرد_مجهول_پارت_135


رویا بهت زده و ترسیده پرسید:« واسه چی آخه؟»

با آمدن پارچه ای روی دهانش صدایش خفه شد. چرا این کار را می کرد؟ رویا حدس می زد ربطی به آن سوال ها و جواب ها نداشته باشد.

او دستان رویا را گرفت، آن ها را به پشتش برد و بست. رویا نمی توانست دستانش را باز کند؛ اما آن ها خیلی هم محکم بسته نشده بودند. از شدت تعجب، صامت و بی حرکت بر جای مانده بود.

صدای او را شنید:« تو لازم نیست کاری بکنی. فقط هروقت که بهت گفتم تقلا و سر و صدا می کنی. فهمیدی؟»

رویا دلش می خواست بپرسد چرا؛ اما با وجود دهان بسته اش امکان نداشت. می دانست مرد مجهول عمداً، اول از همه دهانش را بسته است تا نتواند سوال بپرسد.

حرفش را تأیید نکرد.

او فشاری به بازوهای رویا وارد کرد و گفت:« پرسیدم فهمیدی؟»

رویا باز هم تأیید نکرد.

او گفت:« مثل این که تو قصد نداری آدم بشی.»

این را گفت و پارچه ی دور دهانش را محکم تر کرد و هم چنین دست هایش را هم محکم تر بست؛ به گونه ای که اشک در چشم های رویا نشست و ناله ای کرد.

او با صدای بم و کلفتش گفت:« حقته. تا تو باشی دیگه با من لجبازی نکنی. اگر کاری رو هم که بهت گفتم انجام ندی، هرچی که قرار بود نقشه باشه رو روت اجرا می کنم. حالا می تونی امتحان کنی تا بفهمی منظورم چیه.»


romangram.com | @romangram_com