#مرد_مجهول_پارت_134
اما این جمله ی بی ادبانه را به عقب فرستاد تا در این خانه ی متروکه به دست مرد مجهول کشته نشود.
چند قدم از او دور شد و گفت:« خیلی بدبینانه است.»
سپس برای این که از شر این موضوع خلاص شود، پرسید:« خوب، حالا قراره چه مأموریتی رو انجام بدیم؟»
او به جای جواب گفت:« هنوز من رو قانع نکردی.» رویا شگفت زده شد. چرا دست از سر این بحث بیهوده برنمی داشت؟
سر حرف خود پافشاری کرد:« قراره من چه نقشی توی این مأموریت داشته باشم؟»
تمام قدم هایی که رویا به عقب برداشته بود، را طی کرد و درست رو به روی او ایستاد. رویا مضطرب خواست عقب برود که بازویش در دست او گیر افتاد.
نالید:« دارید اشتباه می کنید. عمدی در کار نبوده.»
او بدون هیچ حرفی رویا را به دیوار چسباند و او را به پشت برگرداند.
رویا متعجب و کمی ترسیده، گفت:« چیکار می کنید؟ من که گفتم...»
او حرفش را برید و گفت:« ساکت باش.»
رویا اصرار کرد:« باور کنید عمدی...»
صدای او را از نزدیک گوشش شنید:« ساکت باش بچه جون. البته فقط چند لحظه؛ چون بعدش دهنت رو می بندم.»
romangram.com | @romangram_com