#مرد_مجهول_پارت_133
او جلوتر آمد و پرسید:« واقعاً این جواب رو بهش دادی؟»
رویا بهت زده به چهره ی پوشیده شده ی او نگریست و گفت:« مگه چه اشکالی داره؟»
او گفت:« تو که با این حرف ها کنجکاوترش کردی. حقت نیست الان بهت بگم احمق؟»
رویا عصبی گفت:« من احمق نیستم.»
او باز هم نزدیک تر آمد که رویا به عقب قدم برداشت.
او با لحن مرموزی گفت:« شاید هم عمداً این کارو کرده باشی؛ چون نمی تونستی م*س*تقیماً اون رو در جریان بذاری، خواستی غیر م*س*تقیم اون رو به سمتی بکشونی که از این ماجرا سردربیاره.»
رویا عصبی خندید و گفت:« اون وقت چرا؟»
او به سمت راست رویا قدم برداشت و گفت:« تا از دست من نجات پیدا کنی.»
رویا دوباره پرسید:« اون وقت چجوری؟»
او پوزخندی زد و گفت:« این رو دیگه تو باید به من بگی.»
رویا خیلی دلش می خواست به او بگوید:« توهم زدی.»
romangram.com | @romangram_com