#مرد_مجهول_پارت_132
سمانه گفت:« ولی رویا تو...»
رویا حرفش را برید و گفت:« خطری من رو تهدید نمی کنه. تو هم اگر نمی خوای جونت رو از دست بدی، همین الان از این جا برو.»
با دیدن تعلل سمانه، جلو رفت و دستش را کشید. در همان حال گفت:« بفهم سمانه ممکنه جونت رو از دست بدی. پس حرف گوش کن.»
سمانه نگاهی به او انداخت و با چهره ای ناراضی و درهم فرو رفته از آن جا دور شد.
رویا بار دیگر به داخل آن خانه بازگشت. خواست چیزی بگوید تا مرد مجهول را متوجه خود کند که ناگهان دستی دور گردنش حلقه شد و او را به عقب کشید. جیغ کوتاهی کشید که او گفت:« تو خبرش کرده بودی؟»
رویا بهت زده گفت:« معلومه که نه. من چرا باید همچین کاری کنم؟ مگه تا حالا هروقت می اومدم شما رو ببینم، کسی رو با خودم میاوردم؟»
مرد مجهول او را رها کرد؛ اما پرسید:« چرا دنبالت راه افتاده بود؟»
رویا پاسخ داد:« کنجکاو شده بود بدونه من چیکار می کنم.»
او که مانند بازجوها شده بود، پرسید:« مگه چه رفتاری داشتی که بهت مشکوک شده؟»
رویا که کلافه شده بود، گفت:« هیچی. چون از اون موقعی که توی شرکت آقای سهرابی شروع به کار کردم، دیر به دیر بهش سر می زنم، واسه همین هم مشکوک شده.»
او دوباره پرسید:« خوب تو در جوابش چی گفتی؟»
رویا دلش می خواست او را خفه کند؛ اما این کار را فقط در ذهنش انجام داد و در پاسخ او گفت:« بهش گفتم نباید دخالت کنه. گفتم واسش خطرناکه.»
romangram.com | @romangram_com