#مرد_مجهول_پارت_131


وقتی بیرون رفت، دوباره صدای او را شنید:« اون دیوار آجری رو، رو به روت می بینی؟»

رویا با چشم هایش جستجو کرد و دیوار را دید؛ سپس پاسخ داد:« بله.»

او گفت:« برو پشتش.»

رویا کمی ترسیده بود؛ اما جلو رفت. به دیوار که رسید، آب دهانش را فرو داد و سرک کشید. با دیدن شخصی که پشت دیوار بود، خشکش زد.

صدای مرد مجهول از پشت خط آمد:« حالا فهمیدی کی رو می گم. بهش بگو از این جا بره. این آخرین باریه که تو کار من دخالت می کنه. خوب حواست رو جمع کن. دفعه ی بعد قصد فضولی تو کارم رو داشته باشه، می کشمش.»

رویا از جمله ی آخر او تکانی خورد. تماس قطع شده بود.

رویا خشمگین به سمانه که از دیدن چهره ی جدیدش جا خورده بود، گفت:« تو معلوم هست این جا چیکار می کنی؟ من رو تعقیب می کردی؟ هان؟ جواب بده.»

سمانه همان طور مبهوت پرسید:« خودتی رویا؟ چرا این قدر عوض شدی؟»

اما با دیدن نگاه خشمگین او سرش را پایین انداخت و گفت:« ببخشید رویا. من فقط می خواستم...»

رویا حرفش را برید و گفت:« می خواستی از کارهای من سردربیاری.» سپس دست به سینه شد و با تمسخر گفت:« اون وقت به من می گه برو چهار تا فیلم ببین تا یاد بگیری چی به چیه. یکی باید این رو به خودت بگه.» سپس دوباره خشمگین شد و گفت:« وقتی بهت می گم خطرناکه، وقتی بهت می گم حتی حرفش رو نباید بزنی، اون وقت تو بلند شدی اومدی دنبال من؟ می خوای خودت رو به کشتن بدی؟»

سمانه پاسخی نداد و رویا نفس عمیقی کشید تا بر خود مسلط شود. سپس با لحنی آرام تر از قبل، اما جدی، گفت:« همین الان از این جا می ری. دیگه هم نباید دنبال من بیای. فهمیدی؟»


romangram.com | @romangram_com