#مرد_مجهول_پارت_128

رویا سریع به او نگریست که صدای خنده ی او بلند شد.

به رویا که مبهوت مانده بود، گفت:« دیدی چشمات رو از زمین جدا کردم!»

رویا تازه فهمید که رو دست خورده است؛ اما باز به زمین چشم دوخت و گفت:« با من چیکار دارید؟»

او گفت:« باید آماده بشی واسه مأموریت بعد.» رویا در دلش زار می زد؛ اما در جواب او بی تفاوت گفت:« چه مأموریته؟ کی قراره انجامش بدیم؟»

پاسخی از آقای سهرابی نشنید. می دانست سکوت کرده است تا رویا به او بنگرد.

با خود گفت:« خودت باعث شدی این رفتارو باهات داشته باشم. یه ماه تو با من این رفتارو داشتی، حالا چه اشکالی داره من هم همون طوری باهات رفتار کنم؟»

از جا برخاست و گفت:« خیله خوب نگید. اگه مرد مجهول من رو محکوم کرد، می گم شما بهم توضیح ندادید.»

شنید که او نفسش را صدادار بیرون فرستاد و گفت:« بشین.»

رویا دوباره نشست. فقط صدای او را شنید:« این مأموریت رو با خود مرد مجهول انجام می دی. من توی این مأموریت دخالتی ندارم. تنها وظیفه ای که من دارم اینه که تو رو واسه این کار آماده کنم. امروز با هم می ریم واسه گریم صورتت و لباس هایی که باید بپوشی. اون چاقویی که بهت دادم هم همراهت باشه. بعد از اون تو رو می برم پیش خودش. این که این مأموریت چیه و قراره چه کارهایی رو انجام بدین، خودش برات می گه. فهمیدی؟»

رویا گفت:« بله. حالا می تونم برم؟»

او تأیید کرد.

چند ساعت زودتر از پایان وقت اداری، با هم از شرکت خارج شدند. رویا کمی به خاطر این مأموریت اضطراب داشت. کار کردن به تنهایی با مرد مجهول، برایش سخت بود. به همین دلیل از آقای سهرابی پرسید:« چرا شما توی این مأموریت نیستید؟»

romangram.com | @romangram_com