#مرد_مجهول_پارت_127
گویی اصلاً چیزی نگفته است؛ چون مرد عکس العملی نشان نداد. او در همان حالت رویا را به اتاق آقای سهرابی برد.
او با اخم هایی درهم به رویا می نگریست. به مرد اشاره کرد که برود و خودش همان طور جدی به رویا نگریست.
رویا نفسش را بیرون فرستاد و گفت:« من باید طلبکار باشم. شما چرا...» با بلند شدن ناگهانی او حرفش را قطع کرد و یک قدم به عقب برداشت. او با قدم های بلند خودش را به رویا رساند و پر تحکم گفت:« اون دستور مرد مجهول بود و به من هم مربوط نمی شه. تنها چیزی که من الان می دونم اینه که این جا شرکت منه و من این جا رئیسم. تو هم کارمند منی. پس حق نداری این رفتارها رو داشته باشی. این جا فقط باید کارهایی رو که بهت سپرده شده انجام بدی. اون هم طبق دستور من. حالا هم واسه تنبیه این ماه بهت حقوق نمی دم تا بفهمی رئیس یعنی چی؟»
رویا خواست چیزی بگوید که او گفت:« دیگه نمی خوام چیزی بشنوم. برگرد سر کارت.»
رویا دلخور به او نگریست؛ سپس از اتاقش خارج شد.
به اتاقش برگشت و بی حس پشت میزش نشست. اعتراض خود را به او اعلام نکرد هیچ، مواخذه هم شد.
زیر لب زمزمه کرد:« آخه چه کاری از تو برمیاد؟ هان؟ بی عرضه!»
***
در طی یک ماهی که گذشته بود، دو برابر روزهای عادی کار کرده بود؛ اما حقوقی دریافت نکرده بود. آقای سهرابی با او سرسنگین و جدی برخورد می کرد؛ به طوری که رویا جرئت هیچ گونه اعتراضی را نداشت.
حالا پس از یک ماه دوباره به اتاق آقای سهرابی فرا خوانده شده بود. او به رویا اشاره کرد که بنشیند. رویا نشست و به زمین چشم دوخت. در همان حالت، گفت:« با من کاری داشتین؟»
صدای او را شنید که گفت:« این ماه هم نمی خوام بهت حقوق بدم.»
romangram.com | @romangram_com