#مرد_مجهول_پارت_126

رویا با قدم هایی سریع به سمت خانه حرکت کرد. وارد خانه شد و نفس حبس شده اش را آزاد کرد. به سمانه نگریست. خنده اش گرفته بود؛ این همه وقت او بیرون از خانه بود و سمانه همان گونه خواب بود. اگر او را می دزدیدند هم، سمانه مطلع نمی شد. دوباره سر جایش دراز کشید. دیگر خواب به چشمانش نمی آمد.

با خود فکر کرد:« به نظر من واقعاً این مرد مجهول دیوونه است. من رو تا مرز جنون برده اون وقت می گه تمام افراد گروهم باید امتحان بشن. اَه.»

حتی به فکرش هم نرسیده بود که شاید تمام این ها نقشه باشد. چقدر زود باور بود. خیال کرده بود آقای سهرابی واقعاً قصد خ*ی*ا*ن*ت به او را دارد. حتماً کلی هم به خاطر زودباوری اش به او خندیده بودند. حرصش گرفته بود. بلند شد و نشست. تمام این مدت را سر کار بوده است. این حرصش را در می آورد. از حرص زیاد جیغی کشید؛ اما بعد ناگهان به یاد سمانه افتاد. او نیم خیز شده بود و با چشمانی درشت شده و خواب آلود به او می نگریست. رویا او را خواباند و گفت:« بخواب چیزی نیست. خواب بد دیدم.» سپس خودش هم دراز کشید و سعی کرد کمی بخوابد.

***

آقای سهرابی پیغام داده بود که به اتاقش برود. رویا دل را به دریا زد و به اتاقش نرفت. او را به مرز سکته رسانده بود و یک معذرت خواهی خشک و خالی هم نکرده بود؛ آن وقت انتظار داشت به دیدنش هم برود؟! خانم یزدانی بار دیگر با او تماس گرفت و دستور آقای سهرابی را به او رساند. رویا گفت که نخواهد رفت. با این که این کار بسیار عالی بود، اما برایش مهم نبود که اخراج شود.

چند دقیقه ی بعد درب اتاقش نواخته شد و قبل از این که اجازه ی ورود دهد، باز شد. با تعجب به مردی که داخل شد، نگریست.

او نزدیک میز رویا ایستاد و گفت:« تشریف ببرید بالا رئیس کارتون داره.»

رویا پوزخندی زد و گفت:« اگه می خواستم بیام خودم میومدم. نیازی نبود کسی رو بفرستن. برید بهشون بگید من به ملاقاتشون نخواهم رفت.»

مرد که هیکل درشتی هم داشت، میز رویا را دور زد و نزدیک صندلی او ایستاد:« ایشون دستور دادن اگه خودتون نیومدید به زور ببرمتون.»

رویا حیرت زده بر جای ماند.

وقتی به خود آمد که بازویش در دست مرد گیر افتاده بود و به سمت بیرون کشیده می شد.

اخم هایش را درهم فرو برد و با غیظ گفت:« ولم کن... بهت می گم ولم کن.»

romangram.com | @romangram_com