#مرد_مجهول_پارت_125


حرص و بغضش با هم مخلوط شده بود. سعی کرد خودش را از قید دستان او آزاد کند.

او کمی دیگر رویا را به خودش نزدیک کرد و گفت:« مگه نمی خواستی از دست من خلاص شی؟ این بهترین موقعیت بود برات. چرا ازش استفاده نکردی؟»

رویا با خود فکر کرد:« چون من یه قاتل نیستم و نخواهم بود. آدم کشی توی ذات من نیست. حتی اگه اون فرد تو باشی.»

اما در جواب او چیزی نگفت.

او فشاری به بازوهای رویا وارد کرد و گفت:« پس فهمیدی نمی تونی با من دربیفتی؟»

رویا در دلش پوزخندی زد؛ اما در جواب او گفت:« اگه میومدم هم نمی تونستم کاری از پیش ببرم. مگه نگفتید همه اش یه نقشه بود؟»

او گفت:« دوست داشتی واقعی بود؟»

رویا کلافه گفت:« نه. باز هم نمی تونستم این کارو بکنم. گفتم که، من یه قاتل نیستم.»

او فشار دیگری به بازوی رویا وارد کرد و گفت:« بسیار خوب. فعلاً می تونی بری؛ اما فردا باید برگردی. فهمیدی؟»

رویا برای خلاص شدن از دست او سرش را تکان داد.

او رهایش کرد و گفت:« برو.»


romangram.com | @romangram_com