#مرد_مجهول_پارت_124
رویا در همان حالتی که نشسته بود، گفت:« تا قبل از این که شما رو ببینم آره. چیه؟ چون مرد مجهول رو نکشتم، اومدید من رو بکشید؟»
- نه. قرار نیست بمیری.
رویا سریع صدای بم و کلفت او را شناخت. مرد مجهول؟!
بهت زده به پشتش نگریست. قامت سیاه پوش او که جلوی نور چراغ برق ایستاده بود، تاریک بود. گیج شده بود. آن جا چه خبر بود؟ برگشت و به آقای سهرابی نگریست. او با لبخندی به رویا می نگریست.
صدای مرد مجهول را این بار از فاصله ی کمتری، دقیقاً پشت سرش شنید:« فرار، فقط کار یه فرد ضعیف می تونه باشه.»
رویا دوباره به آقای سهرابی نگریست و گیج و گنگ زمزمه کرد:« این جا چه خبره؟»
او سرش را به صورت رویا نزدیک کرد و گفت:« خودش بهت توضیح می ده.»
این را گفت و از جا برخاست. رویا ناباور به دور شدن او نگریست.
دوباره صدای او را شنید:« یاد نگرفتی جلوی رئیست باید بایستی؟»
رویا که انگار تازه به خودش آمده بود، خشمگین از جا برخاست و رو به روی او ایستاد. بدون آن که به صورت پوشیده شده ی او بنگرد، غضبناک گفت:« این دیگه چه بازی مسخره ایه که راه انداختین؟»
او در یک قدمی رویا ایستاد که رویا قدمی به عقب برداشت؛ اما دیگر جایی برای عقب نشینی نداشت؛ چون حالا هم پاهایش داخل آب بود. او هردو بازوی رویا را گرفت و کمی به خودش نزدیک کرد. رویا که احساس خوبی نداشت، خواست خود را عقب بکشد که بازویش کمی بیشتر فشرده شد. او سرش را به گوش رویا نزدیک کرد و در همان حالت گفت:« تو هم مثل بقیه باید امتحان می شدی. منتهی تو آسون ترین راه رو انتخاب کردی؛ فرار.»
رویا که هنوز هم به او نمی نگریست، سرش را کمی فاصله داد و با حرص گفت:« یعنی این ها همه اش نقشه بود؟»
romangram.com | @romangram_com