#مرد_مجهول_پارت_123


سمانه کنارش نشست و به چهره ی غمگین دوستش چشم دوخت. رویا در این دو روز گوشی اش را خاموش کرده بود و با شماره ی خانه ی آن ها با پدر و مادرش تماس می گرفت. موقتاً از همه چیز فرار کرده بود.

رویا به نگاه نگران او، لبخند خسته ای زد و گفت:« نگران من نباش سمانه. آدم ها همیشه که حالشون خوب نیست. خیلی وقت ها دلشون می گیره و احساس می کنن باید تنها باشن. من هم همین احساس رو داشتم. اما حالا که این جام، توی این خونه و در کنار تو، خیلی حالم بهتره. از خدا روزی هزار بار برای این که تو رو سر راه من قرار داده. تشکر می کنم. باور کن.»

سمانه قطره اشک مزاحمی را که داشت سرازیر می شد، گرفت و او را به آ*غ*و*ش کشید.

چند دقیقه ی بعد آن ها خوش و خرم مشغول آب بازی بودند.

***

هوا تاریک شده بود و صدای پرنده ای می آمد که هر چند ثانیه یک بار می خواند. شب، هوا خنک تر از روز بود و باران هم نم نم می بارید. رویا و سمانه کنار بخاری خوابیده بودند. ساعت از نیمه شب هم گذشته بود و تنها صدایی که می آمد، صدای همان پرنده و قطرات باران بود.

رویا در خواب احساس کرد تکانی خورد. خواب آلود خواست بچرخد که نتوانست.

صدایی زیر گوشش شنید:« آروم باش رویا.»

وحشت زده چشمانش را گشود. خودش را در آ*غ*و*ش کسی احساس کرد. خواست جیغ بکشد که باز همان صدا را شنید:« گفتم آروم باش رویا. چیزی نیست. کاریت ندارم.»

چند لحظه بعد روی ماسه و کنار دریا نشسته بود، آقای سهرابی هم در کنار او. هر دو سکوت کرده بودند.

آقای سهرابی نگاهی به رویا که به دریای سیاه خیره شده بود، کرد و گفت:« حالت خوبه؟»


romangram.com | @romangram_com