#مرد_مجهول_پارت_122

پوزخندی زد و با خود گفت:« اگه جواب می داد جای تعجب داشت.»

باز هم گرفت و گرفت؛ آن قدر شماره را گرفت تا بالاخره او جواب داد:« چته رویا؟ چرا این قدر زنگ می زنی؟ وقتی جواب نمی دم یعنی تو موقعیت خوبی نیستم. بگو ببینم چی می گی؟»

رویا از این همه وقاحت و خونسردی او بهت زده برجای ماند؛ اما بعد اخم هایش درهم فرو رفت و با غیظ، اما آهسته، گفت:« چطور می تونید این قدر خونسرد باشید؟ دلم می خواد همین الان بگید اون چیزی که توی اون برگه نوشتید، فقط یه شوخی مسخره بوده. همین طوره؛ مگه نه؟»

آقای سهرابی پس از ل*خ*تی سکوت، گفت:« نه متأسفانه کاملاً حقیقت داره...»

رویا دیگر اجازه نداد او ادامه دهد؛ برای این که صدایش بیرون نرود، با صدای خفه ای فریاد زد:« چجوری می تونید همچین چیزی رو بگید؟ واسه چی از من همچین چیزی رو خواستید؟ چطور به ذهنتون خطور کرد همچین پیشنهادی رو به من بدید؟ اون هم به من؟ هان؟»

او بار دیگر سکوت کرد و گفت:« الان نمی تونم در مورد این موضوع صحبت کنم. بذار واسه یه فرصت مناسب، توی یه مکان مناسب.»

این را گفت و بدون آن که به رویا فرصت سخن گفتن دهد، قطع کرد. رویا با خشم به گوشی قطع شده نگریست و آن را در مشتش فشرد.

در یک تصمیم ناگهانی دوباره شماره گرفت؛ اما این بار شماره ی سمانه را.

پس از صحبت با او از جا برخاست و برای صحبت با پدر و مادرش، از اتاق بیرون رفت.

***

رویا روی ماسه ها نشسته بود و به افق می نگریست که خط واصل بین آسمان و دریا بود. خنکای آب، صورتش را نوازش می کرد. چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید.

دستی روی شانه اش نشست. چشمانش را گشود و به سمانه نگریست. دو روزی می شد که آن جا بودند. در خانه ی کوچک و نقلی آن ها در شمال. فقط خودش و سمانه آن جا بودند.

romangram.com | @romangram_com