#مرد_مجهول_پارت_121
او گفت:« بخونش می فهمی. حالا هم می تونی بری.»
رویا نگاهی به پوشه انداخت و از جا برخاست.
***
در طی مسیر، مرتب فکرش به سمت آن برگه ی داخل پوشه می رفت.
وقتی به خانه رسید، سریع به اتاقش رفت و آن برگه را از داخل پوشه بیرون کشید. از دیدن نوشته ی روی برگه تا مرز سکته پیش رفت. کاغذ را پرت کرد و از میزش دور شد. با وحشت به کاغذی که روی میز افتاده بود، می نگریست. این دیگر چه بازی بود؟ قصد داشتند او را دیوانه کنند؟ بی حس، روی زمین نشست و به نقطه ای خیره شد. چند لحظه ی بعد از شدت ترس و وحشت، اشک هایش سرازیر شد.
چه باید می کرد؟ چرا آقای سهرابی با او این کار را می کرد؟ گ*ن*ا*هش چه بود؟ مگر او یار وفادار مرد مجهول نبود؟ اگر بود، پس این نوشته ی روی برگه که دست خط خود او هم بود، چه می گفت؟ اصلاً چرا رویا؟ چرا رویا را برای این کار انتخاب کرده بود؟ نه این حقیقت نداشت. کاب*و*سی وحشتناک بود که هر لحظه امکان داشت از خواب برخیزد. آری یک کاب*و*س وحشتناک بود.
کشتن مرد مجهول؟! آن هم به دست رویا؟! چون نفرت داشت دلیل نمی شد که بتواند او را به قتل برساند. رویا؟! رویا و کشتن کسی؟! مگر ممکن بود؟! چرا... چرا... چرا؟ دیگر داشت دیوانه می شد؟
سرش را روی زمین گذاشت و هق هق اش را در فرش خفه کرد. چه از رویا دیده بود که فکر می کرد او می تواند کسی را به کشتن دهد؟ آن هم مرد مجهول؟! چرا همه چیز این گونه شده بود؛ همچون کاب*و*سی وحشتناک!
روی تخت خوابیده بود و به یک نقطه خیره شده بود. منتظر بود از این کاب*و*س وحشتناک برخیزد؛ اما متأسفانه همه چیز واقعیت داشت و او خواب نبود. دلش می خواست فریاد بزند و بلند بلند بگرید. چرا زندگی اش داشت واژگون می شد؟ مرد مجهول که ادعا می کرد بسیار باهوش و قدرتمند است، چگونه نمی توانست بفهمد که برای او نقشه کشیده اند؟ شاید هم به همین دلیل رویا را انتخاب کرده بودند. کسی به او مشکوک نمی شد. چه کسی می توانست حتی فکرش را بکند که رویا می تواند کسی را به قتل برساند؟
از شدت استیصال باز هم اشک هایش سرازیر شد. دلش نمی خواست کسی را بکشد؛ تنها دلش می خواست به نقطه ای دوردست برود و خود را از دید همه مخفی کند. دلش می خواست دیگر نه مرد مجهولی باشد و نه هیچ کس دیگر. حال چه باید می کرد؟ آقای سهرابی چگونه می توانست همچین پیشنهادی را به او بدهد؛ یا بکشد و یا کشته شود. او هرگز نمی توانست دست خود را به خون کسی آلوده کند. ترجیح می داد خودش بمیرد؛ اما هرگز کسی را نکشد. باید این را به آقای سهرابی می فهماند.
از جا برخاست و گوشی موبایلش را برداشت. با دست های لرزان شماره ی آقای سهرابی را گرفت. کمی منتظر ماند؛ اما پاسخی داده نشد.
romangram.com | @romangram_com