#مرد_مجهول_پارت_120
او سرش را تکان داد و دیگر چیزی نگفت.
پس از تعطیل شدن کتابخانه، با هم به بهانه ی تفریح از آن جا خارج شدند. رویا شاد و خندان بود و گویی مرد مجهول را به فراموشی سپرده بود. از بودن با سمانه ل*ذ*ت می برد. این یک دوست خوب را حاضر نبود با دنیا عوض کند.
در حالی که لبخندی حاصل از خوش گذراندن با سمانه روی لبش بود، وارد خانه شد. با پدر و مادرش خوش و بش کرد و وارد اتاقش شد. بعد از گذراندن روزهای سخت، این شادی غنیمت بود و باید قدرش را می دانست. نمی دانست تا چه وقت باید در خدمت مرد مجهول باشد و دم نزند. چرا رویا؟
***
طی یک هفته ای که گذشته بود، تنها به شرکت رفته بود و فرصت بیشتری را در کنار خانواده و سمانه گذرانده بود. از آقای سهرابی هم راجع به آن زن پرسیده بود که او گفته بود به این زودی از دست مرد مجهول خلاص نمی شود.
رویا با خود گفت:« این طور که به نظر میاد، من هم به همین زودی از دست مرد مجهول خلاص نمی شم.»
پوزخندی در دلش زد و بر سر کارش بازگشت.
آخر وقت اداری بود که آقای سهرابی پیغام داد که می خواهد او را ببیند. وسایلش را جمع کرد و به دیدار او رفت. او در حالی که به سرعت روی برگه ای چیزی می نوشت به رویا اشاره کرد که بنشیند. رویا چند لحظه ای منتظر شد. او خودکارش را کنار گذاشت و برگه را هم داخل پوشه ای قرار داد. سپس به رویا نگاه کرد و گفت:« قراره یه کار جدیدی رو شروع کنیم.»
رویا دلش می خواست از جا برخیزد و از اتاق او بگریزد. دلش نمی خواست وارد ماجرای جدیدی شود. به چه روشی باید این را به آن ها می فهماند؟ چرا مرد مجهول او را رها نمی کرد؟ او نمی توانست نقش به سزایی در مأموریت ها داشته باشد؛ پس چرا بی جهت او را وارد این ماجراها می کردند؟
رویا صبر پیشه کرد و پرسید:« قراره چه کاری رو انجام بدیم؟» او گفت:« توضیحاتش رو برات نوشتم. امشب بدون این که کسی ببینتش می خونی و بعد هم نابودش می کنی. طوری که هیچ اثری ازش باقی نمونه. فهمیدی؟»
رویا پرسشگر به او نگریست، او هم پوشه را در اختیار رویا قرار داد و گفت که شب آن را بخواند.
رویا پوشه را برداشت وپرسید:« یعنی توی این برگه نوشته باید چه کاری رو انجام بدیم؟»
romangram.com | @romangram_com