#مرد_مجهول_پارت_129
او خندید و گفت:« به تو چه.»
رویا اما لبخند هم نزد. با این که از او دلخور بود؛ اما دلش می خواست او هم در این مأموریت می بود. کار کردن به تنهایی با مرد مجهول، او را مضطرب می کرد.
آقای سهرابی نگاهی به چهره ی درهم فرو رفته ی او کرد و گفت:« مشکلت چیه؟»
رویا پاسخی نداد. چه می گفت؟ مگر حرف او تأثیری در روند کار داشت؟ مرد مجهول برنامه خود را تغییر می داد؟ مسلماً نه. پس حرف زدن در این مورد بیهوده بود. وقتی او دوباره سوالش را تکرار کرد، رویا جواب داد:« چیزی نیست. فقط کنجکاو بودم چرا شما توی این مأموریت نیستید. همین.»
او با سوءظن به رویا نگریست. معلوم بود حرفش را باور نکرده است؛ اما چیزی هم نگفت.
***
این بار گریمش با دفعات پیش فرق داشت. وقتی خودش را در آینه دید، باور نکرد که شخص داخل آینه خودش باشد.
وقتی داخل اتومبیل آقای سهرابی نشست، او به شوخی گفت:« من شما رو می شناسم خانم؟»
رویا بی حوصله گفت:« خیلی اذیتم می کنه. احساس می کنم صورتم داره میفته.» او گفت:« لازمه.» رویا سرش را تکان داد و دیگر چیزی نگفت.
رویا با دیدن مکانی پرت و خانه های کهنه و متروکه، فهمید که به ملاقات مرد مجهول می روند.
با خود زمزمه کرد:« جای بهتری نیست این بره؟»
romangram.com | @romangram_com