#مرد_مجهول_پارت_118

مرد احترام آمیز گفت:« بله قربان.»

رویا نگاهی به زن انداخت و با خود فکر کرد:« اگه من رو این جوری می بستن تا حالا استخونام خورد شده بود. این طاقتش چیه؟»

زن با اکراه شروع کرد و رویا هم مشغول شد.

یک ساعتی گذشته بود و رویا خسته شده بود. گردنش را ماساژی داد و از اتاق خارج شد. مرد مجهول نبود؛ تنها آقای سهرابی روی مبلی نشسته بود. با دیدن رویا پرسید:« تموم شد؟»

رویا لپ تاپ را روی میز گذاشت و او هم نشست.

در جواب او گفت:« بله. به نظرتون درست گفته؟»

او خودش را جلو کشید و پرسید:« چطور؟ احساس می کردی داره دروغ می گه؟»

رویا لب هایش را به هم فشرد و گفت:« نمی دونم؛ ولی آخه بعیده بخواد به همین راحتی اطلاعات افرادش رو در اختیارتون بذاره.»

او از جا برخاست و گفت:« این رو دیگه خود مرد مجهول بررسیش می کنه. حالا هم پاشو باید بری خونتون. من می رسونمت.»

رویا از خدا خواسته از جا برخاست و همراه او رفت.

***

از صبح هرچه با سمانه تماس می گرفت جواب نمی داد. تنها یک پیامک از جانب او برایش آمده بود، با این مضمون:« دیگه با من تماس نگیر. من و تو دیگه کاری با هم نداریم.»

romangram.com | @romangram_com