#مرد_مجهول_پارت_117
او حرفش را برید و با همان لحنش گفت:« این رو دیگه تو تعیین نمی کنی. تو هم حق نداشتی خیلی از کارها رو انجام بدی؛ اما دادی. مثلاً این که در یه سری از برنامه های من خلل وارد کردی که تاوان اون رو هم به موقع پس می دی. اما می ریم سرِ کاری که الان باید انجامش بدیم. اطلاعات تمام افراد گروهت رو می خوام که تو همین الان باید اون ها رو در اختیار من قرار بدی. می دونی چیه؟ انجام این کار برای من سخت نیست؛ اما زمان بره و من هم اصلاً دلم نمی خواد افراد کثیف گروهت وقت با ارزش من رو بگیرند. تو هم مجبوری اون اطلاعات رو در اختیار من قرار بدی. فکر نمی کنم دیگه لازم باشه توضیح بدم چرا. هوم؟»
مثل این که زن می خواست باز هم فریاد بزند که صدای مرد مجهول، پرتحکم و خشن شد:« دهنت رو ببند. یه بار دیگه صدات رو ببری بالا خودم زبونت رو می برم تا دیگه نتونی حرف بزنی. می دونی که این کارو می کنم. فهمیدی؟»
رویا به جای آن زن می لرزید؛ اما او جان سخت تر از این حرف ها بود. مرد مجهول از اتاق خارج شد و رویا را پشت در دید. رویا ناخودآگاه از او فاصله گرفت و سریع به طبقه ی بالا گریخت. نفس نفس زنان به اتاقی که نوزاد در آن بود رفت. او غرق در خواب بود. کنارش روی تخت نشست وآرام آرام نوازشش کرد. با شنیدن صدای در از جا پرید؛ اما با دیدن آقای سهرابی نفس آسوده ای کشید.
او به رویا گفت:« بیا پایین باید کاری رو انجام بدی.»
رویا متعجب و کمی ترسیده پرسید:« چه کاری؟»
او لبخندی زد و گفت:« ازش ترسیدی؟ اون موقعی که باید می ترسیدی، نترسیدی. حالا که کاری با تو نداره، می ترسی؟ بیا. بیا بریم.»
رویا برخاست و به همراه او به طبقه ی پایین رفت. مرد مجهول روی مبلی نشسته بود. با دیدن رویا گفت:« برو توی اون اتاق و هرچی که می گه رو یادداشت کن. یا اگه سختته با لپ تاپ ثبتش کن. نگران هم نباش اون چشماش بسته است.»
سپس به آقای سهرابی اشاره ای کرد و او هم لپ تاپ را در اختیار رویا قرار داد. مرد مجهول از جا برخاست و وارد اتاق شد. رویا هم به دنبالش.
او خطاب به زن گفت:« وای به حالت اگه نقصی توی اون اطلاعات باشه و یا این که بخوای به من کلک بزنی. دیدی که نمی تونی پس بیخود سعی نکن.»
سپس به رویا اشاره کرد که روی صندلی بنشیند. رویا نشست و لپ تاپ را روشن کرد.
او به مرد قوی هیکلی که پشت زن ایستاده بود، گفت:« وقتی صداش بالا رفت یا مزخرف گفت و یا همکاری نکرد، می دونی که باید چیکار کنی؟»
romangram.com | @romangram_com