#مرد_مجهول_پارت_116

در نهایت طاقت نیاورد و به طبقه ی ششم و اتاق آقای سهرابی رفت.

او به رویا نگریست و پرسید:« کاری داشتی؟»

رویا کمی تعلل کرد؛ سپس با صدای ضعیفی پرسید:« می خواستم... می خواستم بپرسم اون بچه، حالش خوبه؟»

آقای سهرابی یک تای ابرویش را بالا داد و پرسید:« نگرانشی؟»

رویا لب هایش را به هم فشرد و گفت:« نگران که نه؛ ولی خوب آخه اون موقعی که من بودم، آرومش می کردم. الان... اوم... بلایی سرش اومده؟»

آقای سهرابی خنده ی کوتاهی کرد و گفت:« نگرانشی دیگه دختر. چرا انکار می کنی؟ نگران نباش بلایی سرش نیومده. امروز با هم می ریم اون جا. حالا هم برو سر کارت.»

سپس اخمی تصنعی کرد و گفت:« تو داری کار می کنی یا حواست این ور و اون وره. حواست به کارت باشه. بدو ببینم.»

رویا لبخند خجولی زد از آنجا بیرون آمد.

وقتی به همراه آقای سهرابی وارد خانه شدند، صدای فریاد زن را شنیدند:« باهاش چی کار کردی عوضی؟ بچم رو چیکارش کردی؟ به خدا می کشمت اگه بلایی سرش آورده باشی.»

آقای سهرابی به سمت اتاقی که زن بود، حرکت کرد و رویا هم به دنبالش. او وارد اتاق شد؛ اما رویا پشت در ایستاد.

صدای مرد مجهول خونسرد، اما پرتحکم آمد:« هنوز بلایی سرش نیاوردم؛ اما اگه با من همکاری نکنی، جلوی چشمت شکنجه اش می دم. فکر نکنم طاقتش رو داشته باشه. می فهمی که؟»

زن، دوباره فریاد زد:« حق نداری بلایی سرش بیاری...»

romangram.com | @romangram_com