#مرد_مجهول_پارت_115
آقای سهرابی رو به رویش نشست و گفت:« اگه نمی تونستی تحمل کنی نباید میومدی. حالا حالت خوبه؟»
رویا خواست چیزی بگوید که صدای بم و کلفت او را از پشتش شنید:« چی شده؟»
آقای سهرابی از جا برخاست و گفت:« هیچی. رویا می تونه بره خونه؟»
رویا مرد مجهول را نمی دید.
پس از ل*خ*تی سکوت، صدای او را شنید:« نه. رویا؟ بلند شو ببینم.»
رویا از جا برخاست و به سمت او ایستاد؛ اما سرش پایین بود. مرد مجهول نزدیکش آمد که رویا به صورت نامحسوس گامی به عقب برداشت. از نزدیک شدن او احساس خوبی نداشت.
او گفت:« برو بالا پیش اون بچه باش. خیلی بی تابی می کنه. حوصله ی گریه اش رو ندارم.»
رویا برای فرار از آن موقعیت به سرعت عقب گرد کرد و به طبقه ی بالا رفت. نوزاد، مرتب دست و پا می زد و می گریست. رویا او را در آ*غ*و*ش گرفت تا آرامش کند.
با خود گفت:« میاد بچه رو به گریه میندازه اون وقت از من می خواد ساکتش کنم.»
***
رویا تا دو روز آینده دیگر به آن خانه نرفت.در واقع، از او خواسته نشده بود که برود. به شرکت می رفت و خودش را با کار سرگرم می کرد. نمی دانست حالا که آن جا نیست، چه کسی آن بچه را ساکت می کند و از او مراقبت می کند. بعد با خود گفت:« باید نگران بچه ی اون زن خلاف کار هم باشم؟ اصلاً به من چه.» اما بعد دلش نمی آمد و دوباره برایش دلسوزی می کرد.
romangram.com | @romangram_com