#مرد_مجهول_پارت_114

رویا از شدت بهت خشکش زده بود. برای زدن یک بانک هزار نفر می رفتند و او تنها از پس رئیس یک باند خلاف برآمده بود؟! مگر ممکن بود؟!

او زن را روی زمین گذاشت و رو به مرد قوی هیکلی که آن جا بود دستور داد که او را در اتاقی که برایش آماده کرده اند، زندانی کنند. رویا هنوز ایستاده خشکش زده بود. مرد مجهول که متوجه بهت او شده بود، گفت:« بهت که گفته بودم من رو دست کم نگیر.»

آقای سهرابی برگشت و با دیدن چهره ی رویا، خندید.

مرد مجهول نزدیک تر آمد و گفت:« این قدر تعجب نکن. فقط کافی بود حقه هاشون رو خنثی کنم.» سپس پوزخندی زد و گفت:« اون فکر کرده من احمقم.» رو به آقای سهرابی کرد و گفت:« بگو وقتی بهوش اومد خبرم کنن.»

آقای سهرابی پذیرفت و او از پله ها بالا رفت.

***

رویا هم به همراه آقای سهرابی به اتاقی که او را زندانی کرده بودند، رفته بود. نمی خواست برود؛ اماکنجکاو بود. مرد مجهول هم مانعش نشده بود. او را در اتاقی بی پنجره و تاریک زندانی کرده بودند. دست ها و پاهایش در محکم ترین حالت ممکن بسته شده بودند. چشم هایش هم بسته بود. صدای گوش خراشی هم داشت که گوش رویا را می آزرد. مرد مجهول روی اعصاب او راه می رفت. او تنها فریاد می زد:« بچه ام کجاست عوضـی؟ چیکارش کردی؟»

آقای سهرابی به رویا اشاره کرد که نوزاد را بیاورد. رویا هم به ناچار او را آورد. مرد مجهول باز هم لباس او را از پشت در چنگ گرفت که نوزاد گریه اش درآمد. زن سعی داشت خودش را آزاد کند؛ اما موفق نبود.

مرد مجهول پرتحکم و خشن گفت:« خیلی زجر آوره که دست و پات بسته باشه و نتونی جون بچه ات رو نجات بدی. نه؟ حالا تصور کن چشمات باز باشه و نوزاد کوچولوت رو هم جلوی چشمت شکنجه کنن و بعد هم بکشنش. یادت میاد؟ یادت میاد با بچه ی اون زن چیکار کردی؟ چقدر التماست کرد. یادت هست؟ فکر کردی کسی از کارت خبردار نمی شه؟ همه رو مثل خودت احمق تصور کردی؟»

رویا حالش دگرگون شده بود. طاقت نیاورد و از اتاق خارج شد. سعی داشت هق هق اش را خفه کند. یک آدم، آن هم یک زن، تا چه حد می توانست سنگدل باشد که با یک نوزاد...

صدای آقای سهرابی را شنید که با لحن آرامی صدایش زد:« رویا.»

اشک هایش را پاک کرد؛ اما به سمت او برنگشت.

romangram.com | @romangram_com