#مرد_مجهول_پارت_113


با شنیدن صدای بچه، به سمت او برگشت و باز هم در دلش گفت:« تو چقدر بدشانسی کوچولو.»

نمی دانست سرنوشت این بچه بعد از این که مادرش دستگیر شد، چه خواهد شد. آهی کشید و دوباره مشغول مطالعه شد.

***

آقای سهرابی هم آمده بود. امروز، روزی بود که قرار بود آن زن را گیر بیندازند. مرد مجهول موفق شده بود با او قرار بگذارد. می دانست زن نقشه ای در سر دارد. آوردن آن زن، بر عهده ی شخص خودش بود. هیچ کس نباید آن دور و اطراف می بود. رویا مانده بود که او چگونه می خواهد این کار را بدون کمک کسی انجام دهد. دلش می خواست از کنجکاوی بترکد. یاد روزی افتاد که در مدرسه و یا آن روز غروب در آن کوچه، مرد مجهول ناگهان غیب شده بود. رویا صاف نشست؛ نکند واقعاً او آدم نبود؟! نگاهی به او انداخت که داشت خودش را مجهز به انواع و اقسام وسایلی می کرد که رویا نمی دانست آن ها چیستند.

به محض خارج شدن او از آن خانه، رویا رو به آقای سهرابی، گفت:« چجوری می خواد تنها این کار رو انجام بده؟ مگه ممکنه؟»

او نگاه موذیانه ای به رویا انداخت و گفت:« حالا ببین چجوری ممکن می شه. فقط صبر داشته باش.»

رویا آن قدر فکرش درگیر بود که به جمله ی آخر او، هیچ واکنشی نشان نداد. اصلاً در باورش نمی گنجید که او تنها بتواند این کار را انجام دهد. حتماً حقه ای در کار بود که آن زن را هم می توانست گیج کند. مسلماً آن زن تنها نمی آمد و افرادی را هم برای محافظت از خودش می گمارد. متقابلاً همین انتظار را هم از مرد مجهول داشت که او هم داشت تنها می رفت! رویا تصمیم گرفت صبر کند تا ببیند او چه می کند.

***

چهار ساعتی از رفتن مرد مجهول می گذشت. رویا با خود فکر کرد که آیا کارش طول کشیده است یا به دست آن زن کشته شده است؟ نمی دانست چرا... اما دلش می خواست مرد مجهول آن زن خلاف کار را دستگیر کند.

صدای در آمد و بعد هم رویا در کمال تعجب قامت سیاه پوش مرد مجهول را دید. با دیدن جسم سیاه رنگی روی شانه ی او بر بهتش افزوده شد. یعنی آن زن را دستگیر کرده بود؟!

آقای سهرابی خوشحال به سمت او رفت و گفت:« پس بالاخره گیر افتاد.»


romangram.com | @romangram_com