#مرد_مجهول_پارت_112

رویا در حالی که نوزاد را تکان می داد تا آرام شود، تنها گفت:« نه.»

او گفت:« اگه دختر خوبی باشی و همین طور به همکاری با من ادامه بدی، یه روز بهت یاد می دم.»

رویا چیزی نگفت؛ اما با خود فکر کرد:« هنوز کارها داره!»

پس از چند لحظه، صدای او را شنید:« فکر می کنی الان چه حالی داره؟ اون باید یاد بگیره نباید با من دربیفته. درافتادن با من عواقب خوبی نخواهد داشت. فکر می کنی به خاطر این کوچولو، خودش رو تسلیم می کنه؟ به نظر من که این کارو می کنه. می دونی چرا؟ چون که با هزار سختی این بچه رو نگه داشته و از دید همه مخفیش کرده.»

رویا پرسید:« می خواید با اون زن چیکار کنید؟»

او از جا برخاست و گفت:« مسلماً قصد کشتنش رو ندارم؛ چون اول باید به وسیله ی خودش گروهش رو منهدم کنم. بعد هم اون نباید به همین سادگی قِصِر در بره. می دونی تا حالا چند نفر رو بدبخت کرده؟ یه ضررهایی هم به من وارد کرده که محاله ازشون چشم پوشی کنم. به نظرت با همچین آدمی باید چیکار کرد؟ فکر نمی کنی مرگ براش کم باشه؟ اگه بدمش دست پلیس مسلماً اونا اعدامش می کنن. ولی حالا زوده که اعدام بشه. اول باید تاوان کارهایی رو که کرده پس بده، بعد هم تحویل پلیس داده بشه.»

رویا پرسید:« می خواید شکنجه اش بدید؟»

او کمی قدم زد و گفت:« شکنجه بخشی از برنامه ایه که براش در نظر گرفتم.»

رویا کمی فکر کرد و پرسید:« یعنی اون با این که می دونه شما بچه اش رو دزدیدید، برای نجاتش نمیاد؟»

او پوزخندی زد و گفت:« تو هم مثل اون زن من رو دست کم گرفتی. می دونی اون زن چیکار کرده بود؟ یه ردیاب توی لباس این بچه کار گذاشته بود. اون وقت ما توی همون خونه ای که بود، قبل از دزدیدنش اون رو ازش جدا کردیم. توی خونه ی اون پیرزن دوریین کار گذاشته بود که ما از قبل همه رو از کار انداختیم. این کوچولو بیشتر از این ها برای مادر خلاف کارش ارزش داره. پس مسلماً دنبال اون خواهد گشت. کافیه هوشت رو به کار بگیری تا ببینی چه کارهایی می شه انجام داد تا هیچ احدالناسی از وجود این بچه مطلع نشه. انگار که اصلاً از اول وجود نداشته.»

این ها را گفت و از در بیرون رفت.

رویا با حرص در دلش گفت:« اگه من این قدر باهوش بودم که الان گیر تو نیفتاده بودم.»

romangram.com | @romangram_com