#مرد_مجهول_پارت_111
پوشکش را تعویض کرد و برایش شیر هم آماده کرد. مثل این که فکر همه جا را هم کرده بودند.
***
نزدیک ظهر بود و نوزاد هم خواب بود. رویا هم کنار تختش روی یک صندلی نشسته بود و کتابی را مطالعه می کرد. با صدای در از جا پرید و با دیدن قامت سیاه پوش مرد مجهول خشکش زد. او جلو آمد و روی تخت نشست. صورت کوچک نوزاد را در دستش گرفت و خطاب به رویا گفت:« چیه؟ انتظار دیدن من رو این جا نداشتی؟»
رویا به خودش آمد، نگاه از او برگرفت و به نوزاد دوخت که چانه ی کوچکش در دستان دستکش پوش مرد مجهول گیر افتاده بود.
او دستی به موهای نوزاد کشید و گفت:« فکر می کنی اگه مادرش بفهمه بچه اش پیش ماست، چه عکس العملی نشون می ده؟» پوزخندی زد و ادامه داد:« محاله تا حالا نفهمیده باشه.»
رویا چیزی نمی گفت و تنها گوش می داد.
او به سمت رویا برگشت و گفت:« چیه؟ چرا این قدر ساکتی؟»
رویا باز هم چیزی نگفت. او دوباره به سمت نوزاد برگشت و او را با یک دستش در آ*غ*و*ش گرفت؛آن هم با کمی خشونت. رویا به او نگریست و سپس به نوزاد که حالا از خواب پریده بود. دست و پا می زد و بی تابی می کرد. او، همان طور که روی تخت نشسته بود، نوزاد را روی پاهایش قرار داد و از یکی از جیب هایش دوربینی را بیرون آورد. پشت لباس او را گرفت و بچه ی بیچاره را معلق در هوا نگه داشت. نوزاد، حالا دیگر بلند بلند می گریست. رویا تنها با نگرانی به او می نگریست و حرکتی نمی کرد. نمی خواست در کار او دخالت کند. عواقب خوبی نداشت.
مرد مجهول از نوزاد عکس گرفت و خطاب به رویا گفت:« برو از پایین یه لپ تاپ روی میز هست، بیارش بالا.»
رویا نگاه نگران دیگری به نوزاد انداخت و برای آوردن لپ تاپ، پایین رفت.
وقتی بازگشت، مرد مجهول، نوزاد را که هنوز بی تابی می کرد به رویا سپرد و لپ تاپ را روشن کرد؛ سپس به رویا گفت:« می خوام عکس این کوچولو رو برای مادرش بفرستم. هیچ ردی هم از خودم به جا نمی ذارم. اون به هیچ وجه نمی تونه بفهمه که کی، این عکس رو براش فرستاده. می دونی چجوری؟»
romangram.com | @romangram_com