#مرد_مجهول_پارت_110
او نزدیک آمد و گفت:« حالش خوبه؟»
رویا نگاهی به نوزاد کرد و گفت:« آره؛ ولی هنوزخوابه.»
آقای سهرابی نگاهی به رویا انداخت و همراه با لبخندی گفت:« خودت چطوری؟»
رویا چشم غره ای به او رفت و گفت:« نزدیک بود سکته کنم.»
آقای سهرابی خندید و از او دور شد. رویا نوزاد را روی پتویی گذاشت و خودش هم کنارش نشست.
***
مگر می شد پدر و مادرش نگرانش نشده باشند؟ رویا به آن ها توضیح داد که همراه رئیس شرکتش و چند نفر دیگر برای انجام کاری تا دیر وقت مشغول بودند. دروغ نگفته بود؛ اما همه ی حقیقت را هم نگفته بود. بعد از آن به اتاقش رفت و سعی کرد بخوابد؛ اما مدام صحنه های دزدین آن بچه در ذهنش تکرار می شد و خواب را از چشمانش می ربود.
بی حوصله و کلافه روی تخت نشست و سرش را بین دستانش گرفت. زیر لب زمزمه کرد:« خدا لعنتت کنه مرد مجهول!»
آن قدر روی تخت نشست تا بالاخره چشمانش سنگین شد و توانست بخوابد.
***
صبح روز بعد هم به دستور آقای سهرابی به شرکت نرفت و به آدرسی که او داده بود و نزد آن نوزاد رفت. چند مرد از آن خانه محافظت می کردند. رویا به درون خانه رفت و آن نوزاد را دید که در دست یکی از مردها آرام و قرار ندارد. رویا نفسش را صدادار بیرون فرستاد و او را از آ*غ*و*ش مرد بیرون کشید.
با خود گفت:« آقای سهرابی من رو فرستاده بچه داری. چرا خود مرد مجهول نمیاد ازش مراقبت کنه؟ هه، خوب معلومه؛ چون ایشون رئیس تشریف دارن.»
romangram.com | @romangram_com