#مرد_مجهول_پارت_109
***
رویا به شدت مضطرب بود و نگران. از طرفی برای آن مأموریت کذایی و از طرفی برای این که پدر و مادرش از او خبری نداشتند و تا حالا حتماً نگران شده بودند. دلش می خواست زودتر کارها انجام شود و به خانه بازگردد؛ البته اگر زنده می ماند!
آن ها بی صدا و همانند سایه حرکت می کردند. همه شان صورت هایشان را پوشانده بودند. دقیقاً می دانستند افراد آن زن در کدام قسمت ها ایستاده اند. همه شان مسلح بودند و این رویا را می ترساند. در دلش مدام به مرد مجهول بد وبیراه می گفت.
او دقیقاً پشت سر آقای سهرابی حرکت می کرد و سعی داشت خودش را آرام کند. دلش می خواست بلند بلند بگرید؛ اما می دانست اگر این اتفاق بیفتد به دست آقای سهرابی خواهد مرد. بنابراین مرتب در دلش نام خدا را زمزمه می کرد تا آرامش یابد.
فردی که نزدیک ترین فرد به آن خانه بود، به وسیله ی یکی از همان مردان قوی هیکل بیهوش شد. رویا در این که تا این حد بی صدا کار می کردند، مبهوت مانده بود. بقیه ی افراد سایه وار در نقاط مشخصی که از قبل تعیین شده بود، کمین کردند و آقای سهرابی را که قصد داشت به داخل خانه برود، پوشش دادند. رویا هم پشت سرش بود. او باید بچه را تحویل می گرفت و با پوشش آن افراد، او را از آن جا دور می کرد. خیلی بی سر و صدا و سایه وار. وقتی از آن جا دور شد، باید سوار اتومبیلی که از قبل آن جا پارک شده بود، می شد.
فشار و هیجان زیادی را متحمل می شد؛ اما سعی می کرد خودش را با یاد خدا آرام کند. نمی دانست حالا که در حال دزدین یک نوزاد هستند، خدا کمکش می کند یا نه. اگر به خاطر گیر انداختن رئیس آن باند خلاف و منهدم کردن گروهش نبود، حتی اگر می مرد هم این کار را نمی کرد.
آقای سهرابی داخل خانه شده بود و رویا هم داخل خانه، اما پشت در ایستاده بود تا او نوزاد را بیاورد. مضطرب و نگران اطراف را می پایید.
پس از گذشت چند دقیقه ی نفس گیر، او بیرون آمد و نوزاد را تحویل رویا داد. رویا او را در آ*غ*و*ش کشید و از خانه بیرون آمد. یکی از آن مردان، رویا را قدم به قدم همراهی می کرد و بقیه به طور نامحسوس از آن ها محافظت می کردند.
وقتی سوار اتومبیل شد، نفس حبس شده اش را آزاد کرد و با خود گفت:« خدا رو شکر زنده موندم.»
نوزاد را روی صندلی عقب خواباند، ماشین را روشن کرد و حرکت کرد. باید در همان خانه ای که بودند، منتظر بقیه می ماند.
نوزاد را در آ*غ*و*ش گرفته بود. هنوز خواب بود و بقیه هم هنوز نیامده بودند. کم کم داشت احساس نگرانی می کرد که با صدای آقای سهرابی که او را صدا می کرد، نفس راحتی کشید و از جا برخاست.
romangram.com | @romangram_com