#مرد_مجهول_پارت_108

او به سمت رویا برگشت و گفت:« تو قرار نیست جایی بری. لباس هات رو با لباس های مشکی عوض می کنی و باهامون میای.»

رویا متعجب گفت:« چی؟ ولی شما که گفتید...»

باز صدایش بالا رفت:« کاری که قراره انجام بدیم اینه. اعتراضی هم نمی خوام بشنوم.»

رویا با بغض گفت:« پس لااقل اجازه بدید به خانوادم خبر بدم. اون ها نگرانم می شن.»

گوشی های تمامشان باید خاموش می بود و کسی هم حق تماس نداشت. آقای سهرابی همین موضوع را به او گوشزد کرد.

رویا با غیظ گفت:« یعنی چی؟ خانواده ام نگرانم می شن.»

او عصبی به یکی از آن مردها دستور داد:« دست و پا و دهنش رو ببندید. فعلاً بسته باشه بهتره.»

رویا ناباور به او و سپس با بغض به نزدیک شدن مرد نگریست. خودش را عقب کشید و در حالی که اشکش سرازیر شده بود، گفت:« نمی خوام. شما چرا امروز با من این جوری رفتار می کنید؟ مگه من حرف بدی زدم آخه؟»

آقای سهرابی اعتنایی نکرد و آن مرد رویا را بست. او بی سر و صدا می گریست و تقلایی هم نمی کرد.

آن ها آماده و مسلح منتظر تاریک شدن هوا بودند. رویا که از گریستن زیاد بی حال شده بود، سرش را به دیوار تکیه داده بود و تکان هم نمی خورد. آقای سهرابی جلوی او روی زانوهایش نشست و پارچه ی روی دهانش را پایین آورد. سپس با لحن آرامی گفت:« تقصیر خودته دیگه دختر خوب. آخه خودت می دونی این جا نباید تماس بگیریم. اون وقت بیخودی اصرار می کنی. الان هم باید لباسات رو تعویض کنی و آماده بشی. فهمیدی؟»

رویا عکس العملی نشان نداد. آقای سهرابی دست و پای او را گشود و گفت:« پاشو رویا. پاشو برو دست و صورتت رو بشور و لباسات رو تعویض کن. بلند شو.»

رویا با بغض و حرص از جا برخاست و کاری را که او گفته بود، انجام داد. چاقوی ضامن دارش را در جیب لباس جدیدش قرار داد و او هم منتظر شد. هنوز نمی دانست خودش چه باید بکند.

romangram.com | @romangram_com