#مرد_مجهول_پارت_107


رویا ناباور گفت:« چرا عصبانی می شید؟ من که چیزی...»

او با همان لحن گفت:« بلند می شی یا به زور بلندت کنم؟»

رویا بهت زده از جا برخاست.

او گفت:« آدرس اون خونه رو بهت می دم. می ری حوالی اون خونه و گزارش مگسی که اون اطراف پر می زنه رو هم بهم می دی. این که چطور باید بری اون جا تا بهت مشکوک نشن رو هم دیگه خودت باید از حقه های زنانه استفاده کنی. وای به حالت اگه کوچک ترین خطایی ازت سر بزنه و مأموریت رو بهم بزنی. فهمیدی چی گفتم؟»

رویا ترسیده و مضطرب گفت:« ولی مگه... اون چند تا آقا... نرفتن این کارو بکنن؟»

او نزدیک رویا آمد و با همان لحن جدی اش گفت:« تو فقط کاری رو که من بهت می گم انجام می دی. مفهوم شد؟»

رویا لرزان گفت:« ولی... ولی من...»

آقای سهرابی عصبی نفسش را بیرون فرستاد و رو به رویا تهدیدآمیز گفت:« اگه یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه حرف بیخود بزنی، دهنت رو می بندم تا دیگه صدات در نیاد. مفهوم شد؟»

رویا در حالی که بغض کرده بود، سرش را تکان داد. او دوباره پشت لپ تاپش نشست و رویا هم گوشه ای کز کرد.آقای سهرابی تا حالا با او این گونه رفتار نکرده بود. معلوم بود در کارش خیلی جدی است و گویی کسی را نمی نشاسد.

آن چند مرد بازگشته بودند و گزارش افرادی را به آقای سهرابی دادند که خیلی نامحسوس و با لباس های مبدل، آن اطراف پرسه می زدند. او گفت که باید تا شب صبر کنند و بعد هم نقشه را اجرا کنند. کسی که قرار بود بچه را از خانه بیرون بیاورد، آقای سهرابی بود. او داروی مخصوصی را برای نوزاد آماده کرده بود تا او را بخواباند و سر و صدایش را کسی نشنود. در صورت لزوم، افرادی که نزدیک آن خانه کشیک می دادند باید بیهوش می شدند؛ به علاوه ی عمه ی آن بچه. آن قدر بی سر و صدا و نامحسوس باید این کار را انجام می دادند تا کسی به آن ها مشکوک نشود.

رویا که دید مأموریت شب است، با این که از آقای سهرابی دلخور بود و نمی خواست با او هم کلام شود، اما پرسید:« شب قراره مأموریت انجام بشه؟ من که قراره برم خونه. یعنی به وجود من احتیاجی نیست؟»


romangram.com | @romangram_com