#مرد_مجهول_پارت_106
آن ها دو - سه کیلومتر مانده به آن محل توقف کردند و در خانه ای ساکن شدند.
رویا نگاهی به اطراف انداخت و از آقای سهرابی پرسید:« کی برمی گردیم؟»
او نگاهی به رویا انداخت و گفت:« هنوز نیومده می خوای برگردی؟»
رویا در پاسخ او گفت:« نه؛ فقط می خوام قبل از غروب خونه باشم.»
او تنها سرش را تکان داد. چند مرد دیگر هم به جمع آن ها اضافه شده بودند. رویا معذب بود و احساس ناراحتی می کرد. آن چند مرد تازه وارد، کاملاً معمولی بودند، صورت هایشان آفتاب سوخته بود، پیراهن و شلوار مردانه و تقریباً کهنه ای بر تن داشتند، قد و قواره شان هم متوسط بود. آقای سهرابی به آن ها دستور داد که تا شعاع چند کیلومتری آن خانه را بدون جلب توجه بررسی کنند و به او گزارش دهند. توصیه های لازم را به آن ها کرد و سپس راهیشان کرد. باید منتظر گزارش آن ها می ماندند. آقای سهرابی هم بیکار نمانده بود و مشغول بررسی بود. رویا هم بی حوصله گوشه ای نشسته بود و در و دیوار را می نگریست. چرا آقای سهرابی به او نمی گفت که چه باید بکند؟
رو به آقای سهرابی که با دقت به لپ تاپش خیره شده بود، گفت:« من چیکار باید بکنم؟»
پاسخی از جانب او نشنید. دوباره سوالش را بلندتر تکرار کرد.
او در همان حالتی که بود، پاسخ داد:« فعلاً هیچی.»
رویا کلافه گفت:« پس دیگه چرا من رو آوردید؟ خودتون انجام می دادید دیگه.»
او دست از کار کشید و همان طور که اخم هایش را درهم فرو برده بود، گفت:« تو چرا این قدر غر می زنی؟ الان چه کاری از دست تو برمیاد؟ هان؟ مأموریت می خوای؟ پاشو تا بهت بگم.»
رویا هم چنان نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود.
از شنیدن صدای بلند او جا خورد:« بهت می گم پاشو.»
romangram.com | @romangram_com