#مرد_مجهول_پارت_105
او نیم نگاهی به چهره ی رنگ پریده ی او انداخت و گفت:« چرا ترسیدی دختر؟ قرار نیست که ازش استفاده کنی. ولی آدم باید محتاط باشه. پیشت باشه بهتره. گفتم که ممکنه افراد اون زن همون دور و برها باشن. البته ما قبل از این که بریم اون جا همه چیز رو بررسی می کنیم. ولی خوب، باز هم باید احتیاط کنیم. بردار و بیخود هم نترس.»
رویا مردد به آن چاقو که زیر پایش افتاده بود، نگریست؛ سپس خم شد و با دستان یخ کرده اش آن را برداشت.
با خود فکر کرد:« اگه یه نفر بهم حمله کنه قبل از این که یاد این چاقو بیفتم، سکته می کنم.»
از او پرسید:« شما هم از این ها دارید؟»
او لبخندی زد و گفت:« نه.»
رویا متعجب پرسید:« نه؟! به من دارید این رو می دید و اون وقت خودتون ندارید؟!»
او گفت:« تو نگران من نباش. من چیزهای دیگه ای دارم.»
رویا ترسیده گفت:« مثلاً... مثلاً... اسلحه؟»
او بلند قهقهه زد که رویا از ترس تکانی خورد.
پس از این که خنده اش آرام شد، گفت:« این قدر نترس دختر. من نمی دونم این مرد مجهول چی در توی ترسو دیده که آوردتت توی گروه.»
رویا لبخند لرزانی زد و گفت:« من هم همین رو می گم.»
romangram.com | @romangram_com