#مرد_مجهول_پارت_104

او نیم نگاهی به رویا انداخت و گفت:« آخه چته تو؟ دزدیدن اون بچه لازمه ی کارمونه. این طوری می تونیم راحت تر مادرش رو گیر بندازیم. تو نمی خوای رئیس یه باند خلاف گیر بیفته؟»

رویا کمی سکوت کرد؛ سپس با لحن آرام تری پرسید:« مرد مجهول می خواد با اون بچه چیکار کنه؟»

او گفت:« نترس. نمی خواد بلایی سرش بیاره. ولی سر مادرش... شاید!»

رویا سکوت کرد و به رو به رو چشم دوخت.

صدای او را شنید:« گوش کن رویا، تو تحت هیچ شرایطی از من جدا نمی شی. هر کاری که من می گم رو انجام می دی و سرخود هم کاری نمی کنی. شاید اون زن، بچه اش رو پیش عمه اش فرستاده باشه؛ اما مطمئناً کسایی رو هم گذاشته که مراقبش باشن. پس باید خوب حواسمون رو جمع کنیم. یه لحظه هم نباید از اطرافت غافل باشی و باید شش دونگ حواست به کار باشه. فهمیدی؟»

رویا پرسید:« من قراره چیکار کنم؟»

او گفت:« وقتی رفتیم اون جا مشخص می شه. در ضمن...» به رویا نگاه کوتاهی انداخت و از جیب کتش جسم کوچکی را بیرون آورد. آن را به سمت رویا گرفت.

رویا نگاهی به آن جسم انداخت و پرسید:« این چیه؟»

او دستش را تکان داد و گفت:« بگیرش.»

رویا مردد آن را گرفت. دستش به نقطه ای از آن برخورد کرد و از دیدن چاقوی ضامن دار ترسید. ناخودآگاه آن را پرت کرد و در حالی که یخ کرده بود، گفت:« این چی بود دیگه؟»

آقای سهرابی به عکس العمل او خندید و گفت:« این چه کاریه دختر؟ چاقو اِ. تا حالا ندیدی؟ احتیاطاً نگهش دار لازمت می شه.»

رویا لرزان گفت:« نه، نمی خوام.»

romangram.com | @romangram_com