#مرد_مجهول_پارت_103
سپس به قدم زدن پرداخت و در همان حالت گفت:« کوچکترین خطایی نباید از شما سر بزنه. می خوام کار تمیزی باشه و اون زن رو هم زنده و سالم می خوام. بچش هم کوچیکه و می شه گفت نوزاده؛ توی یه خونه ی دورافتاده است و در حال حاضر هم عمه اش از اون مراقبت می کنه که من آدرسش رو بهتون می دم. قبل از هر کاری باید اون بچه رو برام بیارید. این بزرگ ترین نقطه ضعفشه که سعی داشته مخفیش کنه؛ به هر حال اون زنه و هنوز احساسات زنونش پا برجاست؛ واسه همین هم نتونسته از شر اون بچه خلاص شه. فقط یادتون باشه، تمام کارهایی رو که انجام می دید باید بی سر و صدا باشه. وقتی ما اون زن رو به دام بندازیم، از هم پاشوندن گروهش کار سختی نخواهد بود. متوجه شدید؟»
همه حرف او را تأیید کردند. نگاهش به رویا افتاد که اشک از چشم هایش جاری بود و دیگر تقلا هم نمی کرد.
رو به آقای سهرابی گفت:« حواست به این دختر باشه. اون ناشیه و ممکنه کار رو خراب کنه. بهش یاد بده باید چه کارهایی رو انجام بده و چجوری عمل کنه . اگر هم راجع به من چیزی گفت، در اولین فرصت به من اطلاع بده. کاملاً کارهاش رو تحت نظر داشته باش تا خطایی نداشته باشه.»
او پذیرفت. مرد مجهول دوباره از پله ها بالا رفت و از جلوی چشمان آن ها دور شد.
آن مرد رویا را رها کرد. رویا در حالی عصبی و خشمگین بود، به سمت درب خروجی رفت. اما بازویش توسط شخصی گرفته شد.
برگشت و با خشم به آقای سهرابی نگریست و فریاد زد:« ولم کنید. تا کی باید رفتارهای تحقیرآمیز این آدم رو تحمل کنم و دم نزنم؟»
آقای سهرابی اخم هایش را درهم فرو برد و گفت:« هیس. ساکت. بهتره وقتی کاری ازت برنمیاد، بیخود داد و فریاد نکنی. حالا هم راه بیفت باید بریم.»
رویا باز، خواست چیزی بگوید که آقای سهرابی جدی گفت:« رویا! یه کلمه دیگه اعتراض کنی من می دونم و تو.»
سپس همان طور که بازوی او را گرفته بود، به بیرون هدایتش کرد. رویا سعی کرد بازویش را از دست او بیرون بکشد؛ در همان حال گفت:« من نمی خوام تو دزدیدن یه بچه شریک باشم. مرد مجهول گفته بود من قرار نیست کار خلافی انجام بدم. پس این چیه؟»
آقای سهرابی او را به درون اتومبیل هل داد و جواب رویا را نداد. خودش هم جلو سوار شد. آن چند مرد هم با اتومبیل دیگری آمدند.
رویا در حالی که از شدت خشم می لرزید، گفت:« همتون مثل همید. زورگو و زورگو و زورگو.»
romangram.com | @romangram_com