#مرد_مجهول_پارت_102

هرروز دو ساعت از وقتش را در آن خانه سپری می کرد. حسین پیشرفت خوبی داشت. چه بسا کودکانی همانند او بودند که استعدادهایشان نهفته می ماند و آینده شان به دلیل بی مسئولیتی پدر و مادرهایشان تباه می شد؛ امثال این پسر بچه کم نبودند...

کمی از وقتش را هم به خوردن چای و صحبت با مینا می گذراند. زیاد با او صمیمی نشده بود تا از هر دری با او سخن بگوید؛ تنها مینا حرف می زد و او بیشتر شنونده بود. همیشه همین گونه بود؛ بیشتر شنونده بود تا گوینده؛ برعکس سمانه! آقای سهرابی هم از او به خاطر این کارش متشکر بود و بی توجه به اصرارهای رویا، حقوق خوبی هم به او می داد. رویا تازه می فهمید که چقدر به تدریس علاقه داشته است. تدریس برایش آرزویی محال بود؛ زیرا از همان دوران مدرسه توانایی بیان مطالب را به صورت پیوسته، در خود نمی دید. اعتماد به نفسش پایین بود و به همین دلیل به سراغ معلمی نرفت؛ اما حالا از این کارش پشیمان بود. علاقه ی او به تدریس حتی ذره ای هم کم نشده بود. در اعماق دلش از آقای سهرابی بخاطر این کار، متشکر بود. با خود گفت:« شاید بعداً چند تا تدریس خصوصی هم قبول کردم.»

***

امروز، روزی بود که قرار بود با آقای سهرابی به انجام کار جدید بپردازند. هنوز نمی دانست قضیه از چه قرار است. قرار بود آقای سهرابی به او توضیح دهد. به همراه او به مکان خلوتی رفتند و او ماجرا را برای رویا توضیح داد. رویایی که یک زمان تمام زندگی اش به کتاب و کتابخانه ختم می شد، حالا چه ها که نمی شنید!

این بار تغییر چهره ی رویا بیشتر از قبل بود. این بار لازم بود که چهره ی اصلیش کمتر مشخص باشد. بر خلاف دفعه ی پیش، حالا چند مرد قوی هیکل هم همراهشان بودند. با هم به خانه ی متروکه و کهنه ای رفتند. بوی خاک و هوای مانده، نفس کشیدن را دشوار می کرد.

رویا با دیدن شخصی که از پله ها پایین می آمد، خشکش زد. انتظار نداشت او را آن جا ببیند.

مرد مجهول، از پله ها پایین آمد و رو به روی آن ها ایستاد.

پس از ل*خ*تی سکوت، صدای بم و کلفت او در آن خانه طنین انداز شد:« بعضی از خانم ها هستند که شیطان رو هم درس می دن. کی فکرش رو می کرد یه روز یه زن بشه رئیس یه باند خلاف؟ نباید اون ها رو دست کم گرفت. هر کاری از یه خانم برمیاد.»

رویا که حرصش گرفته بود، گفت:« اومدید که به خانم ها توهین کنید؟»

یکی از همان مردان قوی هیکل، رویا را به سمت خود کشید و دهانش را گرفت. او شوکه شده بود. طبق معمول تقلاهایش هم فایده ای نداشتند. مرد مجهول قدم زنان نزدیک او ایستاد و گفت:« تو هنوز یاد نگرفتی چطور باید با من حرف بزنی؟ حالا تا آخرش همین طور می مونی تا یاد بگیری.»

سپس از او دور شد. آقای سهرابی هم هیچ عکس العملی نشان نداد. گویی رویا را در آن حالت ندیده است. رویا نمی دانست چه باید بکند. م*س*تأصل به آقای سهرابی نگریست تا شاید او وساطت کند؛ اما او هم که اصلاً به رویا ننگریست. سعی داشت خودش را از قید دستان مرد برهاند؛ اما باز هم موفق نشد. اشک هایش روی گونه هایش روان شده بودند؛ اما کسی اعتنایی نکرد.

مرد مجهول ادامه داد:« اون زن سعی داره خلل بزرگی رو توی گروه ما وارد کنه. من این اجازه رو به اون نخواهم داد. نباید اجازه بدیم اون گروهمون رو منحل کنه؛ همون طور که تا حالا موفق نبوده. اما حالا می خوام به کل گروه اون زن رو متلاشی و خودش رو هم دستگیر کنم. باید یاد بگیره نباید با من در بیفته. بچش رو هم می خوام. فکر کرده می تونه اون رو از ما مخفی کنه؟ بهش یاد می دم در افتادن با من چه عواقبی رو در پی داره.»

romangram.com | @romangram_com