#مرد_مجهول_پارت_101


پسر به رویا خیره شده بود. رویا هم به او نگریست و گفت:« اسمت رو بهم می گی؟»

او در همان حالت، پاسخ داد:« حسین.»

رویا گفت:« چه اسم قشنگی داری!»

سپس افزود:« خوب، حالا بریم سراغ درس. ببین این طوری که تو داشتی می خوندی، اشتباهه. ریاضی درسی نیست که آدم با خوندن یادش بگیره.»

او به کتابش چشم دوخت و با صدای ضعیفی پرسید:« پس چیکار کنم؟»

رویا گفت:« مداد، پاک کن و چند تا کاغذ بیار این جا.»

او به رویا نگریست و سپس هر چه را که او خواسته بود، آورد.

رویا گفت:« برای یاد گرفتن ریاضی فقط و فقط باید تمرین حل کنی. حالا هم من و تو با هم شروع می کنیم به حل کردن. موافقی؟»

او پرسید:« یعنی بعدش یاد می گیرم؟»

رویا با محبت گفت:« آره عزیزم، یاد می گیری.»

سپس شروع کرد. می دید که علاقه ی او به درس خواندن بیش از این هاست؛ اما کسی نبود که او را در جهت صحیح راهنمایی کند. به عبارتی، او انگیزه ی لازم را داشت؛ تنها باید او را در مسیر صحیح قرار می داد.


romangram.com | @romangram_com