#مرد_مجهول_پارت_100
رویا بهت زده به او نگریست؛ در همان حالت گفت:« مگه خودش مدرسه نمی ره؟»
او به رویا نگریست و گفت:« می خوام از این محل ببرمشون. مگه نشنیدی؟ نمی خوام تا یه مدت مدرسه بره؛ چون هنوز محل سکونتشون قطعی نیست و اون باید موقت یه جایی بمونه. می تونی رویا؟»
دوباره خود او گفت:« بهت دو ساعت مرخصی با حقوق می دم. قبوله؟»
رویا گفت:« بله بله قبوله. فقط من یه خورده گیج شدم.»
او گفت:« من اون خانواده رو می شناسم. نمی تونم بگم کین؛ چون به زندگی خصوصی من و خانواده ام بر می گرده؛ اما من می خوام بهشون کمک کنم تا از این منجلاب بیرون بیان. حالا فهمیدی؟ یا هنوز گیجی؟»
رویا لبخندی زد و گفت:« نه، فهمیدم.»
***
رویا وارد آپارتمان نقلی و کوچکی شد که آقای سهرابی به صورت موقت برای آن بچه و پرستارش اجاره کرده بود. پرستار او تقریبا هم سن و سال رویا بود و خودش را مینا معرفی کرده بود. رویا پس از آشنا شدن با او، به سراغ آن بچه رفت. در اتاق خواب کوچکش، روی تخت نشسته بود و کتابی هم در دستانش بود. با دیدن رویا سر بلند کرد و تنها به او نگریست. رویا همراه با لبخند مهربانی سلام کرد و لبه ی تخت او نشست. سپس برای باز کردن سر صحبت، به او گفت:« این چه کتابیه داری می خونی؟»
او بی حوصله کتاب را روی تخت گذاشت و با غصه گفت:« ریاضی. اما هیچی ازش نمی فهمم.»
رویا لبخند پهنی زد و گفت:« این که دیگه غصه نداره. پس من واسه چی این جام؟»
او بدون این که حتی لبخندی بزند، گفت:« شما معلمید؟»
رویا که هم چنان لبخند مهربانش را حفظ کرده بود، گفت:« نه؛ ولی اومدم تا باهات درس کار کنم.»
romangram.com | @romangram_com