#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_393
نگاهی به چراغهای زیبای دور تادور فرودگاه میاندازن من نیز منظره ی شبهای فرودگاه را دوست دارم خنکای نسیم شبانگاهی در حیاط فرودگاه صورتم را نوازش میکند و من لذت میبردم از این نوازش.
-ولی ارین جان دیرمون میشه به پرواز نمی رسیم.
دستم را بیشتر فشار میدهد و در حالیکه با یک دست چمدانم را به دنبال خود می کشاندم و با دست دیگر دست ارین را گرفته ام از پله های فرودگاه بالا میرویم ...قرار بود برای مدتی از ایران خارج شویم و یا شاید همیشه، پروین اقدامات لازم را برای اقامت موقتمان انجام داده بود و حتی یک کار موقت نیز پیدا کرده بود،
تمام سرمایه ی من میشد همان دو دانگ فروشگاه که من راضی به قبول کردنش نمیشدم اما وقتی دنیا نزدم امد و خواست سهمم را قبول کنم و وقتی دیدم مسیولیت من درقبال ارین فقط به محبت ختم نمیشود و امکانات مادی نقش مهمی در اینده اش دارند قبول کردم ، میدانم برای شروع در یک نقطه ی نااشنا سرمایه ی کمی دارم اما برای خوشبخت کردن ارین هرکاری حاضرم انجام دهم.در قسمت بار چمدانم را تحویل میدهم و با ارین حرکت میکنیم.صدای اشنای مردی باعث میشود به عقب برگردم.
-سلام.
لبخند روی لبانش باعث میشود من هم بی اختیار بخندم.
-شما...اینجا؟
-همسفر نمیخواین؟
نگاهم به چمدان کنار پایش می افتد.
-دارید سفر میرید؟
-اره.
-کجا؟
-الان که باید برم تهران ولی مقصد بعدیم انگلیسه
.انگلیس ! ...یعنی همسفر ما بود؟
romangram.com | @romangram_com