#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_394

بی اراده میگویم :

-ولی چرا؟

-یه سفر مخصوص دلم ...مادرم میگه هر ادمی باید بره دنبال دلش جایی که قلبش ارومتره جاییه که دلش اونجا حضور داره میگه میتونه دوری مو تحمل کنه با خودم قرار گذاشتم یه مدت کوتاه دورشم و برم دنبال دلم تا به کسی که دوستش دارم برسم .

لبخند ملایمی مبزند و با چشمانش به صورتم زل میزند .

-حالا اجازه هست؟

چشمانم را ارام روی هم میگذارم و دست ارین را محکم تر میگیرم...چمدانش را تحویل میدهد و من مطمئن تر میشوم به موقتی بودن سفرم یا سفرمان.....

الان تنها حسی که دارم استرسِ باور کنید نوشتن این سبک داستان خیلی سخته از یه طرفی تمام تلاشم و کردم داستان پایان باز نداشته باشه ، شاید این پست اضافه بود دلم میخواست بعد از اون بستنی خوردن داستان تموم شه اما بازم به خاطر باز نبودن پایان ادامه دادم.

شاید بد شده اما میگم سعی کردم کم نذارم ، اگه حس پایان باز بودن بهتون دست داد بهم بگید.میدونم کلی ضعف و نقص داشت و خوشحال میشم هر کدوم از شما نظراتونو در پایان رمان بگید .

این داستان برگرفته از داستان زنی بود که خودکشی کرد اما زنده موند زن واقعی قصه تا حالا خیلی خوشبخت نشده چون چیزی از زندگیش نمونده چون هنوزم با بیماری ای که گریبانش شده دست و پنجه نرم میکنه و من براش ارزوی سلامتی دارم قبل از هر چیزی.در پایان از همه تون ممنونم و خوشحالم اسم تک تکتون و دیدم و همراهی هر کدوم از شما افتخاری بود برام.

هر کی خوند نظراتشو میتونه باهام در میان بذاره





پایان

romangram.com | @romangram_com