#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_383


کمی تین پا و ان پا میکند:

-چیزی شده.

-فقط...من بابت رفتار ساحل ازتون عذر میخوام ساحل ادم بدی نیست فقط زیادی منو دوست داره و شاید فکر میکرد با این کارش بهم کمک کرده.

لبخندی میزنم : من که گله ای ندارم دلایلشو شنیدم نمیدونم اگه من جای اون بودم چه واکنشی نشون میدادم شاید منم همین کارو تکرار میکردم حتی بدون عذاب وجدان تا اخرش میرفتم.

-ممنون که درک میکنید.

-من از شما ممنونم که این همه درک میکنید.

از صابر خداحافظی میکنم و به برای یک تاکسی دست تکان میدهم.

********

نگاهی به در بسته ی خانه ی مادر داوود میاندازم ، مدتها از اخرین حضورم در این خانه میگذرد و این تن میلرزد از اخرین حضوری که داشته از اشتباهی که مرتکب شده ام و عادلانه که قضاوت کنم میتوانم بگویم من بیشتر از همه به خودم باختم غریبه شدن نسبتم را به ارین باختم، دست لرزانم را روی زنگ میگذارم صدای زنگ در گوشم میپیچد و ان ترس شدت میگیرد و لرزش تنم دیگر خفیف نیست.

دوباره دستم زنگ را لمس میکند و اینبار قدرت بیشتری خرج مچ دستهایم میکنم.

چشمش از در به ایفون و برعکس در گردش است ،زمانی سپری میشود و صدایی به گوشم میرسد،گوش بیشتر تیز میکنم و چشمانم اینبار خیره ی در میشود.

با دیدن اخمهای در هم و چهره ی عصبانی مادر داوود شجاعتم کمتر شده و اب دهانم را قورت میدهم و با صدایی ارام سلام میکنم سلامی که جوابش میشود دهان کج کردن زن روبه رویم.






romangram.com | @romangram_com