#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_382
-حق با شماست فکر کنم بهتره خودم با مادر داوود حرف بزنم.
-اجازه بدید منم همراهتون بیام.
-نه ترجیح میدم خودم به تنهایی برم.
سکوتش تایید حرفم را در پی دارد و من فکر میکنم و حرف اماده میکنم برای این دیدار.
صدای بوق ماشین ها تمرکزم را به هم میزند نگاهی به چهره ی نگران صابر میندازم.
-مطمئنید میخواین تنهایی برید ؟
چشمهایم را روی هم میگذارم و با اعتماد به نفس میگویم : اره مطمئنم.
-میترسم اونجا اتفاق بدی براتون بیفته.
-چیزی نمیشه خیالتون راحت...من باید یاد بگیرم کارای ناتمومم و تموم کنم . در ضمن اونا که نمیتونن جلوی همسایه ها بهم اسیب برسونن.
-حق با شماست...
ساحل انگار روی ماندن ندارد که بلافاصله به بیرون میرود .
********
نگاهی به چهره ی ناراحت صابر میاندازم.
-مطمئنید نمیخواین همراهیتون کنم.
-اره از همیشه مطمئن ترم.
romangram.com | @romangram_com