#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_381
-خب اون فکر میکنه تو نفرینشون کردی.
-اولاً من کاری به کار اونا ندارم که بخوام نفرین کنم اون ادما واسه من تموم شدن دوماً اخه مگه چی شده ؟داوود خلاف کرده باید زندونی شه. این وسطم من نبودم که با داوود راه خلاف نشون بدم درواقع خیلی وقت بود زنش محسوب نمیشدم.
-باید توران خانم و ببینی ؟ خیلی شکسته شده سر قضیه ی فروشگاه و قاچاقچی بودن داوود با داماداش بحثش شده ...زندگی دختراش حسابی داغونه ، حتی یکی از داماداش تهدید کرده نمیتونه تحمل کنه برادرزنش یه خلافکاره و گفته میخواد زنشو طلاق بده ، داوودم که قراره اعدام شه بدتر از همه اینه دیگه مردم کوچه و اشنا محلش نمیدن و همه و همه از اون به عنوان یه ادم خلافکار یاد میکنن میگن نونش حرومه و خلاصه بگم اوضاع خوبی ندارن.
-اونوقت شما دلت واسشون سوخت ؟
-من فقط به خاطر صابر اینکارو خواستم بکنم به خدا خیلی زودم پشیمون شدم.
-مهم نیست فقط نمیفهمم این اتفاقات که برمیگرده به تربیت ناصحیح بچه هاش.. چه ربطی میتونه به من داشته باشه ؟ که دنبال صدمه زدن به منه.
-میگه تو به ناحق خانواده شو نفرین کردی .
-اولاً من کسی رو نفرین نکردم دوماً اگه به ناحقه دیگه اسمش نفرین نمیشه.پس از چی میترسن ؟انگار فقط میخواد حوادث و توجیح نادرست کنه... میتونی از طرف من یه پیغام بهشون بدی؟
-چرا خودت اینکار و نمیکنی؟
نگاهی به صابر میندازم.
-به نظر من یه بار برو رو در رو باهاشون حرف بزن و اتمام حجت کن امروز ساحل و میفرستن و فردا ادم دیگه ای با خطری بیشتر.من فکر میکردم بعد از این همه اتفاق نرم و اروم میشن اما ظاهراً برعکس شده.
حرف خوبی ست، من باید اراده میکردم و ساکت نمی ننشینم.
romangram.com | @romangram_com