#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_375
شاید تعلل میکرد که مرا دق کند.
-و چی...؟
-و حکم اعدامش صادر شد.
حکم اعدامش...باید شاد باشم یا گریه کنم واقعاً نمیدانستم باید چه کنم گیج و منگ به صابر چشم می دوزم .داوود اعدام میشد او که فرزند یک مادر بود و برادر خواهرها و برادرش...شاید او برادر خوبی برای خواهرهایش بود نه مثل شهرام
-خوشحال نشدید؟
لبخند بی جانی میزنم...چرا فکر میکرد باید خوشحال شوم.
-مرگ هرگز خوشایند نبوده.
-حتی اگه اون شخص ادمی مثل داوود باشه؟
-اره حتی اگه اون شخص ادمی مثل داوود باشه.
-بهرحال این وظیفه ی من بود که بهتون خبر بدم ، راستی...
دست می برد سمت کیفش و مقداری اوراق بیرون کشید.
-این مدارکم امضا کنید .
نگاهی به اوراق در دست صابر انداختم: اینا چین؟
-دادگاه سهم فروشگاه داوود به شما داده، این اسناد باید واسه انتقال سند امضا شن.
romangram.com | @romangram_com