#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_374
انگار به هویتم شک میکند که با تردید میپرسد: چه نسبتی باهاشون داری ؟
زبان باز میکنم که بگویم کاش ابتدا نسبتم را میپرسیدی و بعد زبان به گفتن حقیقت باز میکردی اما اونیز مقصر نبود خودم خواستم که بدانم...گاهی وقتها ما انسانها لازم است بعضی از حقیقتها را ندانیم تا در خیالمان تو جیهات انسانی برای این بی رحمی های غیر انسانی به تصویر بکشیم اما... به جای ان بدون توضیح دیگری تنها خداحافظی میکنم.
عرض کوچه را طی کرده و به سمت خیابان اصلی حرکت میکنم ، روبه روی ایستگاه تاکسی منتظر می ایستم اما بلافاصله پشیمان میشوم و تصمیم میگیرم چند قدمی پیاده روی کنم، نگاه عابران با ترحم روی صورتم خیره میشود، دستی به صورتم میکشم خیس شده از دانه های اشک،با اینکه هوا افتابی نیست دست سمت کیفم میبرم و عینک سیاه رنگ بزرگم را به چشم میزنم، اینگونه حداقل از نگاه پر ترحم دیگران فرار کرده ام. کاش هرگز به اینجا نمی اومدم الان هم میدانم بایک شکایت میتوانم محل زندگیشان را پیدا کنم شاید انها فکر کرده بودند با فرار راحت میشوند اما من هم قصد شکایت ندارم اصلاً احساس میکنم از اول هم برادری نداشتم سر تکان میدهم دیگر برایم مهم نیست چه اتفاقی افتاده یا میفتد بهتر است بگذارم این ادمها در جهل خود بمانند چرا که تسویه کننده ی این جهان من نیستم.
سرم بالا میرود رو به اسمان حساب انها با خداست.
چقدر دوست دارم بیشتر از این قدم بزنم اما ارین در خاته انتظار مرا می کشید یک تاکسی میگیرم و به خانه میروم ،با دیدن صابر دم در سلام میکنم از او دعوت میکنم برای داخل شدن.دعوتم را قبول میکند.بی مقدمه شروع میکند به صحبت.
-راستش اومدم خبرایی رو بهتون بدم.
با نگرانی نگاهش میکنم.نگاهی به دور تا دورش میندازد.
-ارین داخل نمیاد.
-نه اون معمولاً تو حیاط بازی میکنه.
-در مورد پرونده ی داوود.
چرا فکر میکنم اخبار خوبی نمیشنوم ؟
-چیزی شده؟
-همونطور که قبلنم گفتم داوود دنبال یه اشنا میگشته اما ظاهراً اینبار و شانس باهاش یار نبوده و به خواست خدا اون ماموری که بهش پیشنهاد رشوه داده شده وظیفه شناس از اب در اومده و پیشنهاد رشوه ی داوود و گزارش داده همین باعث شده پرونده ی داوود زودتر به جریان بیفنه و ...
romangram.com | @romangram_com