#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_373


-کاری باهاشون داری.

ناخواسته لب باز میکنم: یه امانتی پیشم داشتن باید بهشون برگردونم.

-کار دنیارو ببین اینا این همه ناحقی کردن اونوقت...یکی مثل تو میشه طرفشون که دربه در دنبال پس دادن امانتیه،پس چرا میگن چرخ دنیا به عدالت میچرخه؟

از حرفهای زن گیج شده ام.

-متوجه ی منظورتون نمیشم ؟!

-ساکنای این خونه یه زن و شوهر بودن با یه بچه ی کوچیک... چند ماه پیش این خونه رو زیر قیمت فروختن و رفتن.

ارام تر ادامه می دند : از من نشنیده بگیر ولی همسایه ها میگن اونا این خونه رو ارثی صاحب شده بودن

خواهر مَرده رفته کما و اونام از ترس اینکه شاید خواهره بیاد هوش و ادعای ارث و میراث کنه اینجا رو با اشنابازی و زیر قیمت فروختن.

با بهت به حرفهای ان زن ناشناس گوش میدهم مگر ممکن است یعنی شهرام حتی نخواسته بفهمد سرانجام من یه کجا ختم خواهد شد؟ میتوان ادعا کرد در سینه ی این ادم قلب است و نه سنگ.بغضی بدی به گلویم چنگ میزند انگار تیکه ای از قلبم جدا میشود و چشمانم به خاطر قطرات اشک به سوزش افتاده.من که ادعایی نسبت به این خانه نداشتم از همان ابتدا خانه را به انها بخشیدم و اگر اصرار پروین نبود ان واژه ی واگذاری الی یوم الفوت را نیز هرگز به بند قرار داد اضافه نمیکردم و ای کاش واقعاً اضافه نمیکردم.

-مطمئنی فقط اومدی یه امانتی بدی؟!

-اخه چطور امکان داره؟ شما مطمئنید ؟

چهره ام انقدر ویران شده به نظر می رسد که زن را دچار تردید میکند.

با تاسف سری تکان میدهد :تقصیر من شد نباید این حرف و میگفتم.

-نه شما مقصر نیستید،ممنون که حقیقتو گفتبد.


romangram.com | @romangram_com