#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_372
ارین را هم چند جلسه ای مشاوره بردم اما انگار ارینم قرار نیست خاطرات گذشته اش را فراموش کند...ولی یک اتفاقی این بین افتاده و ان هم این است که او اصلاً سراغ ساغر و داوود را از من نمیگیرد دکتر روانشناسش معتقد است ارین در ضمیر ناخوداگاهش متوجه ی اتفاقاتی شده حتی یکبار ارین به دکتر گفته بود من فکر میکنم مامانم مرده واسه همینه نمیاد پیشم و منم دیگه مجبورم با خاله زندگی کنم.یکبار دیگر گفته بود فکر میکنم مامانم بیماره.
ارین در حضور دکترش بارها و بارها نبودن ساغر را توجیح میکرد و در حضور من حتی یکبار هم از این توجیحات استفاده نمیکرد در واقع او میخواست با این رفتارش بزرگ شدنش و درک کردنش را نشان دهد.
البته او بارها و بارها نزد دکتر متذکر مهربانی من نیز شده بود و خیلی از جملاتش را به تعریف از من اختصاص داده بود خدا را شکر میکنم که ارین در این شرایط مرا دارد...نداشتن یک همراه در روزهایی که مادر نداری وحشتناک است و این را منی میدانم و درک میکنم که بی مادری چشیده ام و در این درد غمناک متاسفانه یک التیام بخش نداشتم...نه اینکه کسی را نداشته باشم برادر داشتم اما او زخم میزد اما مرهم نمیشد.
راستی این روزها برادرم در چه حالی ست ایا این رسم درستی ست که او احوال مرا نمی پرسد و من نیز بی خبر از حال او خوش شده ام، اما نه دل که سردی و بی علاقگی نمی شناشد این دل وامانده من تنگ برادرم شده...دلم دیداری دوباره میخواهد با اهل خانه ی پدری با خانه ی کودکی هایم.
دستم را روی زنگ فشار میدهم و از در فاصله میگیرم.بار دیگر نگاهی به خانه ی قدیمی مان میاندازم،کسی در را باز نمیکند و باز هم برای در زدن تلاش میکنم.نگاهی به دور تادور خانه میندازم .
زن میانسالی از در خانه ی کناری سرک میشدنگاهی به چهره ی نا اشنای زن میکنم .شاید این زن بداند چرا شهرام در را باز نمیکند نکند اتفاق بدی برایشان افتاده ،حس بدی به دلم چنگ میزند.
-سلام مادر جان خسته نباشید.
-سلام عزیزم زنده باشی.
-شرمنده وقتتون و میگیرم از اهالیه این خونه خبر ندارید ؟
-این خونه که چند ماهیه که تخلیه شده.
-تخلیه شده؟ ولی چطور ممکنه؟
romangram.com | @romangram_com