#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_371


نگاهی به نقطه ای در پشت سرم میاندازد و بلافاصله به من چشم میدوزد.

-من باید دیگه برم.

-کجا عزیزم؟ فکر نمیکنی باید از داداشم تشکر کنی.

لبخند تمسخر امیزی میزند و من واقعاً از درکش عاجزم.

-همین الان ازشون تشکر کردم.

- میدونی عزیزم اونموقع که تو دل داداشم و شکستی من اینجور روزی رو بهش قول داده بودم حالا دوست دارم جلوی من ازش تشکر کنی.

کلمه ی دل شکستگی را غلیظ ادا میکند یه لحظه فکر میکنم شاید این زن بیمار است اما به خودم نهیب میزنم نباید این همه بی انصافی کنم اگر او را با یک تشکر ارام میکنم اینکار را حتماً خواهم کرد پس با احترام لبخندی میزنم.

-باشه عزیزم اینکارو جلوی روی شماهم انجام میدم.با نزدیک شدن صدر روبه روش قرار میگیرم.

-یه بار دیگه به خاطر لطف و محبتی که بهم داشتید ازتون تشکر میکنم من ادم خوش شانسی ام که وکیل قابلی مثل شما رو داشتم.

-من فقط وظیفمو انجام دادم.

-با اجازتون من دیگه برم.

-کجا عزیزم؟ اجازه بده برسونیمت.

ساحل است که اصرار به رساندن دارد باز هم زیادی مهربان شده بود و این مهربانی ناخواسته مرا میترساند.دوماه از زندانی شدن داوود میگذرد ...و من هرروز به این فکر میکنم چه زمانی قرار است به ارامش روحی برسم،

این روزها حضور ساحل در زندگی ما پررنگتر شده،مهربانی اش زیادی ست و احساس میکنم تنها ارزویش همان تشکر من از برادرش جلوی چشمانش بوده اما زبانش گاهی تیز میشود و بد نیش میزند.. با مادر صابر هم اشنا شده ام ...او یک زن مهربان است از ان ادمها که وقتی حرف میزنند جز تعریف و تمجید زبانشان به حرف دیگری باز نمیشود...حتی یکبار مستقیم از من خواستگاری کرد و من با عوض کردن بحث از جواب دادن سر باز زدم.و اونیز جال مرا درک کرد که ادامه نداد


romangram.com | @romangram_com