#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_370
صدای سرباز توجهم را جلب میکند هر دو زن بلند میشوندهمان مرد خوشتیپ نیز همراهشان به دستور سرباز دیگری از جا بلند میشود ،پس حدسم درست بود این ادم موقر تنها به خاطر مهریه دست بند به دست دارد اما نه او و سرباز همراهش از کنار دو زن عبور میکنند .
-احد تو خودت به زنت بگو، اخه تو پول مهریه که نداری.
مخاطب زن مسن تر همان مرد ظاهراً بد چهره است، به حال خودم و قضاوت ناصحیحم افسوس میخورم راستی الان خود من در معرض قضاوت چندین نفر از اعضای حاضر دردادگاه هستم؟ قضاوتهایی نا صحیح ، درست مثل قضاوتی که خودم کرده بودم.
با صدای صدر به خود میام.
-بریم الان دیگه نوبت ماست.
با نامیدن اسمم حرکت میکنم، قاضی دادگاه شرایط حضانت موقت را برایم توضیح میدهد و من بدون توجه به واژه ی موقتی که پشت واژه ی حضانت چسبانده اند خوشحال از همین بودن موقتی با امیدواری از در دادگاه خارج میشوم.
با دیدن ساحل نزدیک در نگهبانی تعجب میکم اما سعی م این است خیلی این بهت زدگی در چهره ام خیلی مشخص نباشد.
-سلام عزیزم.
-سلام، این نزدیکیا کار داشتم گفتم بیام که با صابر بریم خونه.
با اینکه توضیحی نخواسته بودم اما باز هم لبخندی می زنم .
-نتیجه ی دادگاه خوب بود ؟
-اره.
-خداروشکر برادرم کارشو خیلی خوب بلده.
-اره همین طوره.
-خب خودشم اومد.
romangram.com | @romangram_com