#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_367






پله های دادگاه را طی میکنم و بعد از عبور از اتاق نگهبانی وارد میشوم...عجله خرج کرده ام و تا شروع شدن دادگاه مدتی فرصت مانده،صدر هنوز نیامده سر میچرخانم و نگاهی به دور تا دورم میندازم چندین متهم دست به دست توجهم را جلب میکنند نگاه میکنم به ظاهر وحشتناک یکی از مردها، زیادی ترسناک است با خودم تفسیر میکنم جرمش کمر از قتل نیست ،یکی دیگر از متهمین اما زیادی اراسته است، از ان دسته از مردهای جا افتاده در ذهنم جرمش را تجسم میکنم اما هیچ جرمی به ظاهر موقرانه ی این مرد نمیخورد شاید اشتباهی شده...ضمانت کرده و یا نه چک برگشتی دارد...هر چه فکر میکنم بیشتر از این جرمی در شان ظاهری اش پیدا نمی کنم.

انقدر که مشتاقم جرم این دو مرد را بدانم کارم را فراموش کرده ام البته در مورد حضانت ارین اطلاعاتی از قبل به دست اورده ام میدانم تا معلوم شدن حکم واقعی داوود و بدون شک اعدامش حضانت موقت ارین به من سپرده میشود و بعد از اجرای حکم حضانت کامل ارین به من سپرده میشود.

با دیدن صدر در حالیکه میل عجیبی دارم بیشتر از ان دومرد بدانم تغییر مکان میدهم به جایی که صدر منتظر ایستاد میروم.

-سلام.

سربرمیگرداند،متوجه ی امدنم نبوده و این را حالت چشمانش نشان میدهد.

-جلسه ی دادگاه کی شروع میشه؟

-نیم ساعت دیگه، من باید یکم از کارای مقدماتی رو تنظیم کنم.

-مطمئنید حضور ارین لازم نبوده.

-اره خوشبختانه کسی ادعایی واسه سرپرستی ارین نداشته ، من با مادر داوود حرف زدم بهشون گفتم از نظر قانونی حق با ماست اما ایشون گفتن براشون مهم نیست و کاری به کار ارین نداره، داوودم که کاری نمیتونه بکنه.

-پس خیالمون راحت باشه.

-اره تا زمان اعلام حکم و اجراش اره مگه اینکه داوود از زندان...

سکوتش عذابم میدهد، منظورش را درک نمیکنم.


romangram.com | @romangram_com