#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_366

-دوستم میخواد عروس شه میخوای خوشحال نباشم.

-ولی من جواب منفی دادم و ردش کردم.

سکوتی میانمان برقرار می شود ، حتی صدای نفس کشیدنش را نمی شنوم لحظه ای میگذرد و هی بلندی در گوشم پخش میشود: تو چی کار کردی؟

-عاقلانه ترین کار،روحیه من چند ماه بعد از طلاق اصلاً امادگیه یه زندگی دوباره رو نداره.

-خب بهش میگفتی یه مدت صبر کنه.

-بحث صبر کردن نیست من میخوام حواسم و بدم به ارین و تربیتش.

-این درست اما تاکی؟ اگه بخوای همه ی وجودتو بدی به ارین یه زمانی سربلند میکنی و میبینی چیزی از وجودت نمونده اونوقت به یکی نیاز داری که دستتو بگیره یه لحظه فکر کن به اینکه اون بزرگ میشه ازدواج میکنه و خانواده تشکیل میده ، اونوقت خیلی راحت ترکت میکنه و میره پی زندگیه خودش.

-اگه مردی که بخوام دوباره باهاش ازدواج کنم اون همراهی لازم و نداشته باشه چی؟

-فکر کنم اون شناخت قبل از ازدواج واسه این باشه.

-یعنی تو میگی...

-من میگم به هر مردی فرصت بده و بشناسش.

-تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره؟

بلند خندید:از کجا میدونی خوابم نبرده.

با هیجان از او توضیح میخواهم او با اشتیاق تو ضیحاتی میدهد.

نگاهی به سرتاسر اتاقم می اندازم دلم که حسی ندارد و عقلم که از دلم بدتر،ترجیح میدهم همه چیز را به گذر زمان بسپارم همانکه میگویند مرهم زخمهاست .

romangram.com | @romangram_com